تولد ديه گو

بازم سفر .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بازم راه و جاده .

بازم دور هم بودن .

نمی دونین چه حالی میده وقتی به آخره جاده فکر میکنی .

شنبه تولد دیه گو بود .

آره همون آخرین دیه گو .

اون بنده خدا هم یه تعارف خشکه به من زد . اصلاً فکرشو نمیکرد من قبول کنم (از قدیم گفتن تعارف اومد نیومد داره ). خلاصه جاتون خالی ما عازم شدیم رشت .(حالا جمله قبلیم رو تصحیح کنم . تقریباً از دو هفته قبل هر روز به من زنگ میزد و دعوت میکرد ) .

از راه و جاده زیاد شنیدین اونم جاده های باهال شمال برا همین از جاده حرفی نمیزنم .

من رسیدم رشت . دیه گو هم آدرس داد و اومد منو یه جایی از رشت پیدا کرد . ( یه چیزی یادم رفت بگم . این بچه انقدر باهاله که تموم برنامه هاشو با من فیکس کرد . هم جشن تولدش که چون میخواست من باشم یه روز بعد از روز تولد جشن  گرفت . هم ساعت جشن که بازم منو شرمنده کرد و یه جوری با مهمونهاش هماهنگ کرده بود که وقتی من رسیدم مراسمش شروع بشه )

بعد از کلی حال و احوال و ماچ و بوسه ;) رفتیم دهکده

دهکده چیه بابا ، رشت دهکدش کجا بود ؟

نه بابا اون دهکده رو نمیگم . این دهکده ای که گفتم اسم یه کافی شاپ تو رشته :D

دیه گو از قبل همه چی رو هماهنگ کرده بود و میزِ ما رزرو شده بود . قرار بود جشنمون از ساعت 6:30 شروع بشه که من به موقع رسیدم ولی دو تا از دوستای دیه گو که ظاهراً خیلی هم با هم رفیق بودن نمیدونم چه مشکلی براشون پیش اومد که نیومدن . خلاصه مهمونها یکی ، یکی اومدن . اول از همه علی آقا . خیلی باهال بود . کلی باهاش حال کردم . از اون بچه لوتی های رشت . حسابی با هم صمیمی شدیم .

بعدش نوبتزهرا و مطهر بود . خیلی منتظر بودم زهرا رو ببینم . آخه با اونم از طریق بلاگش آشنا شده بودم و میخواستم ببینم چه شخصیتی داره .

دست آخر هم شیرین و مژده .

چند نفر دیگه هم نتونسته بودن بیان .

جای همتون خالی و حسابی بهم حسودی کنین که منو دعوت کرده بود . خیلی خیلی حال کردم . دو تا جنبه مهم داشت : اول اینکه فهمیدم چقدر آدمها میتونن برا هم ارزش داشته باشن و یه نفر جشن تولدش رو فقط برا اینکه من تو اون جشن باشم عقب بندازه . دوم هم اینکه با دوستای جدید آشنا شدم که اصلاً هدف من از زندگی پیدا کردن دوستهای واقعیه .))

خب حالا که حسابی حسودیتون درد گرفت بریم سراغ کارهایی که کردیم :

اول از همه یعنی قبل از اینکه مهمونها بیان یه خورده تو سرو کله هم دیگه زدیم ( البته خیلی مودبانه ) بعد علی اومد و اونم چون آدم پایی بود سه سوت با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به صحبت . (تا اینجا هنوز هیچی نخورده بودیم و اصلاً انگار نه انگار که تو کافی شاپ نشستیم ) اگه من جای خاله سارا (صاحب دهکده ) بودم همین جا و قبل از اینکه دهکدش به دیوونه خونه تبدیل بشه دم سه تا مون رو میگرفتم مینداختم بیرون 04.gif

بعد زهرا برام اس ام اس زد . ( کِی شمارم رو بهش داده بودم ، یادم نمیآد ) . اولش شک کردم خودش باشه ولی وقتی از دیه گو پرسیدم دیگه مطمئن شدم . برام نوشته بود که خوش اومدی و از این حرفا . یه لحظه مارمولک شدیم و تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم به شمارش و بگیم که این خط واگذار شده ولی دلمون نیومد بار اولی ضد حال بزنیم . آخه من تا اون روز فقط با زهرا چتیده بودم و با اینکه تلفن منو داشت نه باهام تماس گرفته بود نه مسیج زده بود . تقریباً ده دیقه بعد از مسیج خودش هم پیداش شد . کلی با اون چیزی که من تصور داشتم فرق داشت ( این روزها دیگه نمیتونم آدم ها رو بشناسم ) . زهرا با مطهر اومده بود . هر دو شون آدم های باهال و خاکی بدون ( البته بهشون نگفتم که موقع داخل شدن به دهکده خاکی شدن ) .

یکی از اولین حرفهایی که بین من و زهرا زده شد این بود که این تولد میتونه سوژه خوبی باشه برا نوشتم ( زهرا چند وقتیه سوژه نداره . برین بهش سوژه بدین ). مطهر هم بنده خدا حسابی قریبی کرد(البته اون اولاش ) . قراره همین روزها بلاگر بشه و بیشتر باهاش ارتباط داشته باشیم .

آخرین مهمونها هم که گفتم شیرین و مژده بودن . اونها هم مث بقیه خاکی بودن (شانس آوردیم تو دهکده بارون نمیبارید وگرنه .....)

بلاخره جمع مون جمع شد . حالا وقت هپی برث دی خوندن بود . ولی چون دهکدمون کوچیک بود سعی کردین در نهایت آرامش و خونسردی کار خودمون و بکنیم و یه دفه جو گیر نشیم ( که البته خیلی هم موفق نبودیم ).

بعد از اون همه وقت که تو دهکده بودیم اینجا بود که فهمیدیم آره بابا . این دهکده منو هم داره . خاله سارا منوشو برامون آورد که انتخاب کنیم . نمیگم بچه ها چی انتخاب کردن (میخواستین خودتون بیاین) ولی من به هوای اینکه شیرین بلده فال قهوه بگیره قهوه سفارش دادم. آخه یه بار یه بنده خدایی برام فال قهوه گرفت(اولین و آخرین فال عمرم) و توش کلی پول بود . حالا هم با خودم گفتم اوندفه که به پول نرسیدیم شاید این بار برسیم . آخه اون مال کافی شاپ تهران بود و اینجا چون صادق ترن 100 درصد دیگه قهوه شون دروغ نمیگه .

خیلی دوست دارم راجع به خوردن یکی از بچه ها براتون بنویسم ولی بیخیال . آخه شاید دلش نخواد کسی بفهمه که با میلک شکلات چه کلنجاری میرفت . کاش اونجا بودین و میدیدین که با دوتا قاشق و یه نی چی غوغایی میکرد . هیشکی حریفش نبود و آخره سر هم شکستش داد 04.gif

قهوه م که تموم شد دادم شیرین برام فال بگیره . آخه چشمتون روز بد نبینه . تو این فنجون ما همه چی پیدا شد الا پول . تازه فهمیدم که صد رحمت به قهوه خودمون . درسته که دروغ بود ولی لااقل امیدوار کننده بود . فالی که توش پول نباشه به درد نمیخوره . منو باش چقدر به خودم زحمت دادم و قهوه به اون تلخی رو خوردم.

اینجوری بخوام بگم فکر کنم یه ده،پونزده صفحه ای بشه برا همین باقیش رو سانسور میکنیم

بریم سراغ کیک

-کیک ؟ کدوم کیک ؟

(همون که رنگارنگه ) راست میگی ها کدوم کیک . نه دیه گو همراهش کیک آورده بود نه مهمونهاش پس چه انتظاری دارین ؟

ولی نه این قسمت سورپریز تولد بود . یه دفه خاله سارا مثل سوپر من با یه کیک و شمع تولد اومد بالا سرمون . از اون طرف هم یکی دیگه از همکارهای خاله با یه دوربین بهمون آماده باش داد که : میخوام عکس بگیرم .

هیشکی هیچی نمیدونست و بعداً معلوم شد مامان دیه گو کیک رو فرستاده بود . خلاصه مجلس ما هم بدون کیک نموند 03.gif

دیگه براتون نمیگم چه بلاهایی سر کیک اومد و چه انگشتهایی که از گوشه و کنار بهش پاتک زدن فقط اینو داشته باشین که اگه شما اونجا بودن امکان نداشت از کیکی که تموم روش رو انگشت کشیده بودن بخورین . که ما خوردیم و کلی بهمون حال داد .

چند تا عکس با کیک گرفتن و مثل بچه یتیمها انداختنش یه گوشه . میدونین چرا ؟ آخه الان وقت هدیه ها بود و هرچی باشه اونها از کیک بیشتر صرف داشتن 03.gif

زهرا و مطهر با هم دیگه دوتا عروسک باهالِ بامزه آورده بودن که یکیش دیه گو بود اون یکی هم خانومش 04.gif شیرین یه قاب عکس توپ که وقتی بازش میکردی وسطش آلبوم بود . مژده یه قاب که اون وسطش عکس میذاشتی و شروع میکرد به چرخیدن . راستی آهنگ هم میزد و من بی سلیقه هم یه زنجیر براش برده بودم (واقعاً نمیدونم ما چه گناهی کردیم که دختر نشدیم . آخه این همه سلیقه از کجا آوردین شما ؟ )

آها یادم رفت علی رو بگم . علی چون قرار بود زود بره ، برا همین اول از همه و قبل از شروع جشن ( تو مغازه خودشون ) کادو تولد دیه گو رو داده بود ( من دیدم پای چشم دیه گو کبود شده ولی نفهمیده از چیه ) و اون وسط اگه دیه گو یه خوره هواسش جمع نبود احتمالاً باید دست خالی میرفت بیرون .

یه چیز دیگه هم بگم . چون دهکده ما یخورده کوچیک بود نتونستیم زیاد سرو صدا کنیم و هر بار یه خورده صدامون میرفت بالا همه اهالی دهکده برمیگشتن و چپ چپ نگامون میکردن . ما هم که اصلاً پر رو نبودیم . پس دوباره شروع میکردیم . شانس آوردیم کدخدای دهکده ( خاله سارا ) آشنا بود وگرنه پرتمون میکردن بیرون 03.gif

آخرشم بگم براتون ؟

دیگه گفتن نداره .

کیک که خورده شد ؛ کادوها که داده شد ؛ جیب دیه گو که خالی شد ؛ نخود نخود هرکه رود خانه خود .

ولی نه به این راحتی ها هم نبود . همه رفتن بغیر از یه نفر . اونم همون اولین مهمون بود . آره مارمولک پیر

نمیدونین این دیه گو و علی چه آدمهای باهالی بودن . خلاصه از اونها اصرار که باید بمونی و از من انکار که کار دارم و باید برگردم . ولی از اونجا که من دیگه پیر شدم و رمقی تو وجودم نبود مجبور شدم تسلیم بشم . البته اینم بگم که زهرا گفته بود : برو خونه شون ( خونه دیه گو ) مامانش رله س . حالا منظورش از رله چی بود من نفهمیدم )

میخواستم براتون از خونواده دیه گو بگم که دیگه اینجا جاش نیست . فقط اینو بگم که حسابی اون شب و فرداش مزاحمشون شدم و همین جا ازشون تشکر میکنم . تک تکشون . هم مامان رله ش . هم مامان بزرگ جَوونش ( میگفت حق ندارین به من بگین مادر بزرگ . به من بگین مادر جون ) هم داداش گلش . خلاصه دم همشون گرم . حسابی حال دادن

خب نمیدونم از این پست چه نتیجه ای گرفتین برا همین من خودم کمکتون میکنم :

به هر کسی تعارف نزنین چون علاوه بر اینکه ممکنه تعارفتون رو رد نکنه ، ممکنه بیاد و بعد از مراسم هم خراب شه رو سر خونواده تون

" راستی این آهنگ رو به خاطر اینکه به سوکس مولک قول داده بودم گذاشتم "

 

/ 0 نظر / 7 بازدید