تولد مارمولکه

سلام بچه ها . چه طورين . من که خيلی خوبم . جاتون خالی امروز حسابی حال کردم .

اول از همه بگم که امروز تولدم بود . يه ساله شدم . خيلی حال ميده وقتی يه مارمولک يه ساله بشه . بخاطر اين واقعه مهم آقا رضاحسابی شرمندم کرد .

اول از همه رفتيم پيش دکتر پناهی . ( البته به کمک يکی از دوستای گلم که هيچ وقت فکر نميکردم بين فرندام همچين آدمی هم باشه .

دکتر پناهی رو هم که ديگه ميشناسين . اگرم نميشناسين يه بار روزنامه همشهری رو ورق بزنيد ( به خدا تبليغات نيست ) حتماٌ پيداش ميکنيد .

بعد از اوون با هزار زور و زحمت خودمون رو رسونديم به خيابون وليعصر  . رستوران غروب که نهار بخوريم ( با رضا و قارقولک و دو تا از دوستای خوبم که چون شايد دوست نداشته باشن اسمشون رو نميبرم )

آره نشسته بوديم تو رستوران که يه دفعه هوس ديزی زد به سرمون . خلاصه تصميم گرفتيم بريم دربند ديزی بزنيم . ولی قبل از اون قرار شد يه سر نمايشگاه بزنيم .

تو نمايشگاه هم زياد نمونديم و رفتيم سمت دربند .

يه چيز جالب هم بهتون بگم :

نه من گواهينامه داشتم نه قارقولک 18.gif

جاتون خالی رسيديم دربند و رفتيم بالا تا دوراهی . همش تو دلمون بود که زود برگرديم خونه که دوستامون اذيت نشن . آخه به خونه گفته بودن که پيش دکتر پناهی هستن .

سفارش ديزی32.gif داديم و کشک بادمجون 26.gif 

بعد از اون هم يه چيز ديگه که بنا به موارد امنيتی اسمش رو نميبرم . (نه بابا . باور کنين قليون نبود . تازه اونم با توتون نعنا ) 03.gif

حالا ديگه نوبت اين بود که برگرديم خونه . راه افتاديم . به تمام عجبه ای که داشتيم و مخالفت يکی از بچه ها سر راه يه سر به امامزاده ابراهيم زديم . من بار اولم بود که اونجا ميرفتم . تو تمام اين سالها که دربند ميرم بار اول بود که امامزاده رفتم .

موقع برگشت هم بخاطر اينکه سرعتمون رو بيشتر کنيم از سر ناچاری زنگ يه خونه رو زديم و در رفتيم 03.gif

وقتی رسيديم به ماشين حسابی ديرمون شده بود . تند تند سوار شديم و راه افتاديم .

وای ی ی ی ی . اينجور مواقع اگه گفتين چی زد حاله ؟؟؟ آره ترافيک ...

خلاصه چشمتون روز بد نبينه اومديم و رسيديم تو شهر .

اينجا هم من الکی به يه چيز گير دادم که از شانس بد هم گيرمون نيومد . بگذريم .

حالا ديگه مگه ميشد عصبانيت رو از چشم يکی از دوستام دور کرد . يه جور نگاه ميکرد که من همش ميترسيدم يه دفعه پاشو بذاره رو دمم . برا همين پشتی صندلی رو ورداشتم تا حسابی حواسم بهش باشه .

اين بود داستان روز تولد مارمولک جون

به نظر شما از اين چه نتيجه ای ميشه گرفت .

من که نتيجه گرفتم هيچ موقع وقتی که عجله دارم هوس ديزی به سرم نزنه . اميدوارم که تو هم درس عبرت گرفته باشی .

برا هفته بعد منتظره يه دعوت توپ باشين . هر کی تونست بگه به چه مناسبتی 06.gif

 

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید