سهراب سپهری

 

..............................

زندگی گل به توان ابديت.................................

پرده را برداريم

بگذاريم که احساس هوايی بخورد

بگذاريم بلوغ ، زير هز بوته که ميخواهد بيتوته کند

بگذاريم غريزه پی بازی برود

کفشها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد

بگذاريم که تنهايی آواز بخواند

چيز بنويسد

به خيابان برود

*************************

من به آغاز زمين نزديکم

نبض گلها را ميگيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*************************

دم غروب و ميان حضور خسته اشياء

نگاه منتظری حجم وقت را می ديد

و روی ميز ، هياهوی چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراک ، مرگ جاری بود

و بوی غنچه را ، باد ،

روی فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگی ميکرد

مثل باد بزن ، ذهن ،

سطح روشن گل را ، گرفته بود به دست

و باد ميزد خود را

.......

*************************

من نديدم بيدی

سايه اش را بفروشد به زمين

رايگان می بخشد

نارون شاخه خود را به کلاغ

...

*************************

من گره خواهم زد

چشمان را با خورشيد

دلها را با عشق

سايه ها را با آب

شاخه ها را با باد

...

*************************

کار ما نيست

شناسايی راز گل سرخ

کار ما شايد اين باشد

که در افسون گل سرخ شناور باشيم

...

*************************

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چيزی نيست

که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

...

*************************

من نمی دانم

که چرا می گويند

اسب حيوان نجيبی ست

کبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ کسی ، کرکس نيست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

....

*************************

روزی که

دانش لب آب زندگی ميکرد

انسان

در تنبلی لطيف يک مرتع

به فلسفه های لاجوردی خوش بود

*************************

من در اين تاريکی

فکر يک بره روشن هستم

که بييايد

علف خستگيم را بچرد

*************************

بهترين چيز

رسيدن به نگاهی ست

که از حادثه عشق

تراست

/ 0 نظر / 14 بازدید