بخشنده/مهربان/جبار

سلام دوستای گلم

قبل از هر چيز از عزيزايی که تشريف آوردن و لينک و نظر دادن ممنونم . دستتون درد نکنه 08.gif

بعدشم بقيه که نظراتون رو به ميلم ميزنين . اينجا هم نظر بدين 03.gif

 

حالا مطلب ايندفه :

می‌گن که ابوالقاسم قشيری عارف بزرگ قرن هفتم که مريدان بسياری نيز داشته يکبار وقتی در حال خواندن نماز بوده در حاليکه عده زيادی هم بر او نماز می گزاردن الهامات و ندای آسمانی رو با اين مضمون دريافت می‌کنه که: می‌خوای به مردمی که پشت سرت نماز می‌خونن بگم که تو چقدر گنه کاری و دستت رو پيششون رو کنم؛ قشيری هم در جواب به خدا می‌گه: می‌خوای من هم بهشون بگم که تو چقدر مهربون و بخشنده‌ای تا ديگه عبادتت رو نکنن.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يه چيز قشنگ ديگه هم شنيدم بد نيست شما هم بدونيد، ميگن که ۹۹٪ ذات لايزال الهی رحمت است و ۱٪ اون جبر و قهر خدا رو تشکيل می‌ده و جالتره بدونين که دکتر الهی قمشه‌ای اديب بزرگ در توضيح جباريت خدا می‌گه: جبار به کسی می‌گن که روی شکستگی(جبر) مرهم می‌ذاره و شکسته‌بندها رو جبار می گفتن پس اون ۱٪ ديگه هم مال اونهايی می‌شه که دل شکسته‌ای دارن.

اينم آخريش که هيچ ربطی به دوتا بالايی نداره 04.gif

 

**عشق و دیوانگی**

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم ، مثلا قایم باشک .

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم .

از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .

دیوانگـی جلـوی درختی رفت و چشمهـایش را بسـت و شـروع کـرد به شمردن ، یک ، دو ، سه ، ... .

همه رفتند تا جایی پنهان شوند !

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد .

اصالت در میان ابرها مخفی گشت .

هوس به مرکز زمین رفت .

دروغ ، گفت زیر سنگی پنهان می شوم ، اما به ته دریا رفت .

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

دیوانگی مشغول شمردن بود ، هفتاد و نه ، هشتاد ، هشتاد و یک ... .

همه پنهان شده بودند بجز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

جای تعجب نیست چون همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است .

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید .

نود و شش ، نود و هفت ... .

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، دارم میام .

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ، زیرا تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .

دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .

او از یافتن عشق نا امید شده بود .

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته رز است .

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد ، با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند .

او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو .

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست .

 اينو خيلی وقت پيش خوندم . حالا گذاشتم شما هم بخونين و نظر بدين

/ 0 نظر / 7 بازدید