قصه شب يلدا

درازترین ، طولانی ترین ، گنده ترین و شب ترین شب سالتون مبارک<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

راستی چرا یلدا ؟ چرا اسم امشب رو یلدا گذاشتن ؟

بچه به تو چه ربطی داره ! چون به من ربطی نداره و هوار ساله که به شب یلدا یا چله معروفه برا همین هم بی خیال

هندونه هاتون رو خوردین . امشب حسابی خودتونو . . .

پر خوری نکنین ها . هوای اون معده بیچاره رو هم داشته باشین . فکرشو بکنین چقدر باید زور بزنه تا اینهمه هله هوله ای که امشب نوش جون میکنین هضم کنه .

وای که چه حالی میده . هندونه رو که نمیشه نخورد ( چون بصورت یه رسم در اومده ) آجیل رو هم که حرفشم نزن . اصلاً نمیشه جلوش طاقت آورد . هر چه قدر هم زور بزنی نمیتونی بی خیالش بشی . انار هم که به قول بامشاد چرررررررب . باثلوق و چای و شیرینی و میوه و . . . . خلاصه نمیشه از خیرشون گذشت . پس بیخیال رژیم . چی ؟ فشار خون ؟ برو بابا . قلب ؟ امشب چیزیش نمیشه . دیابت ؟ نه بابا فامیلها هستن هوامو دارن .

خلاصه تا خرخره میخوری که دیگه نتونی از جات تکون بخوری . بعدشم که دیگه دیر وقت شده و خونه هر بنده خدایی هستی میخوابی .

آره . اینم برنامه شب یلدای ما ایرانی ها  :D

راستی علاوه بر خوردنی یه چیز دیگه هم هست که همیشه در مرحله آخره .

همیشه موقع خوردن هیچی به اندازه غیبت کردن حال نمیده . فلانی انگشتشو کرد تو دماغش . اونیکی رو دیروز با دوست دخترش دیدم . اِ اِ اِ دیدی چی کار کرد ؟ رفت شابدالعظیم سوغاتی نیاورد . این که چیزی نیست دختره فلانی چند روز پیش دماغشو ختنه کرد و .......

اره بعدشم وقت تماشای تلوزیونه . آقایون میگن شبکه 3 فوتبال داره . خانومها هم طبق معمول دنبال سریال های مسخره خودمونن . یه خورده که دعوا میکنن به این نتیجه میرسن که PMC از همشون بهتره . خلاصه همه راضی میشن .

این وسط صابخونه بیچاره فقط حرص میخوره . بچه ها تو اون اتاق خدا میدونه دارن چی کار میکنن . پسر دخترهای جوون هم به هوای گردش رفتن تو باغ و دارن صحبتهای آینده رو از الان مرور میکنن . یه عده هم اون گوشه بغل شومینه خوابن .

خلاصه میرسیم به جای باهاله ماجرا . . .

دَنگ . . . دیش . . . بنگ . . .

چی بود چی بود شیشه شکست ؟

صدا از اتاقی بود که بچه ها (بین 15تا 20سال ) توش بودن بودن اومد . یه هو در باز میشه و یکی از بچه ها سوت میشه بیرون و دوباره در بسته میشه .

همه دورشو میگیرن . چه خبره ؟ چی شده ؟

هیچی نمیگه و میدوه تو اتاق .

دوباره یه خورده سر و صدا .

تَرَق . . . تُروق . . .

ایندفه یکی دیگه سوت میشه بیرون . ولی اینقدر کتک خورده که حال بلند شدن نداره . با این حال خودشو جمع میکنه و میره تو .

حالا دیگه وقت وارد شدنه بزرگتراس . درِ اتاق رو که باز میکنن . . .

دیگه براتون نمیگم که اون جا به تنها چیزی که شبیه نیست اتاقه . چنگیز هم بعد از جنگهاش این بلا رو سر جنگ زده ها نمیآورد .

اینجاس که دیگه صابخونه نمیتونه خودشو کنترل کنه و با تمام وجود از حال میره . . .

بعد از نیم ساعت که چشم باز میکنه میبینه اوضاع عادیه و وضعیت به حالت سفید برگشته . صورت یکی از بچه ها رو میبینه که شبیه مزرعه کشت بادمجون شده . اون یکی آب دماغش آویزونه . یکی دیگه هم انگار تازه میخواد دندون در بیاره . فقط دندونهای آخریش سالمه .

خوب . دیگه وقت آخرین مراسمه درازترین شبه ساله . اگه گفتین چی ؟

آره بچه ها قصه

الان دیگه اون موقص که هی بزرگهای فامیل برا هم بستنی آب میکنن که تو بگو . اونم میگه نه تو بگو . آخرش هم اونی که از همه خنگ تره شروع میکنه به گفتن :

یکی بود یکی نبود .

یه زمانی که خیلی هم دور نیست یه پسری نشسته بود پای کامپیوترش و داشت با چند تا از دوستاش تو یکی از رومها که الان اسمش رو یادش نیست چَت میکرد . اون زمونها تازه وارم بلستر شروع به انتشار کرده بود و هر کسی هم راه مبارزه باهاشو بلد نبود . ( آخه یادش به خیر ) این پسر قصه ما که کلی روش حساب میکردن اونموقع برا خودش روم منیجر بود و همه روم ازش حساب میبردن ( الان هیشکی محلش نمیذاره ) خلاصه بحث روم به اینجا رسید که چرا پسرها از ازدواج کردن میترسن . اون شب یه دختری تو اون روم بود که میگفت خواهرش هم کنارشه و دوتایی صحبت میکردن . وسطهای صحبت هاشون یه دفه اون دخترا دیسکانکت شدن . روم به بحث خودش ادامه میداد که دوباره اون دخترا پیداشون شد و معلوم شد که بله . وارم بلستر داره حالشونو میگیره . پسر قصه ما که انتی بلستر داشت اون فایل رو برا دخترا فرستاد و همین شد شروع یه آشنایی جدید بین مارمولک پیر ، مسافر کوچولو و کلاغ .

مسافر کوچولو که اونقدرها هم کوچیک نبود آدمی بود که شاید مث اون خیلی کم پیدا بشه . آدمی بود که مارمولک پیر ازش یاد گرفت برا جلوگیری از گفتن دروغ علاوه بر خالی بندی ( روش همیشه مارمولک پیر ) یه روش دیگه هم هست و اون نگفته راسته . آره میشه آدم راستشو نگه ولی دروغ هم نگه . در واقع مارمولک پیر از مسافر کوچولو روش پیچوندن  رو یاد گرفت .

بچه ها مسافر کوچولو واقعاً مسافر بود و داشت برا گرفتن مهندسی میرفت هند ( اگه آرشیو رو نگاه کنین جزئیات رو پیدا میکنین ) . همون روزها بود که مارمولک بهش گفت : میری هند میشه خانوم مهندس . بعد برمیگردی و دیگه هیشکی رو تحویل نمیگیری .که البته این فقط یه شوخی بود و مسافر کوچولو خیلی بزرگتر از این حرفها بود که جوّ یه خارج رفتن بگیرش .

بشنویم از اونطرف

مسافر کوچولو با دوستش ( اسمشو میدونم ولی نمیگم ) رفته بودن رشت خونه ی خاله دوستش . تو اون خونه هم یه پسر بود . یه پسر ورزشکار ، عصبی ، زود رنج با حرفهای نیش دار ولی با یه قلب پاک . این پسره که از این به بعد اونو با اسم دیه گو میشناسیم با مسافر قصه ما همصحبت شد . کم کم این همصحبتی به جایی رسید که دیه گو احساس کرد بدون مسافر کوچولو زندگی براش معنا نداره . ( شاید مسافر کوچولو با رفتارش باعث شده بود که دیه گو اینطوری فکر کنه . آخه میدونین مسافر با همه صاف و صادق بود . حتی با مارمولک تو بار اولی که همدیگرو دیدن ) . من نمیدونم بین دیه گو و مسافر کوچولو چه حرفهایی ردو بدل شد فقط همین قدر میدونم که از اون به بعد دیه گو دیگه اون دیگوی قدیم نبود . و همینطور مسافر کوچولو همیشه ( اینطور که من از صحبتهاش میفهمیدم ) عذاب وجدان داشت .

مسافر کوچولو کارهاشو تو ایران تموم کرد و عازم سفر شد . همین روزها بود که مارمولک پیر و دیه گو با هم شروع به کل کل کردن . آخه مارمولک تو بلاگش کلی از مسافر کوچولو تعریف کرده بود ( کاری که همیشه با همه ی دوستاش میکنه ) و دیه گو که از رابطه مسافر کوچولو و مارمولک پیر کامل خبر نداشت خیال کرده بود که براش رقیب پیدا شده . این وسط بیشترین ضربه رو مسافر کوچولوی دوست داشتنی خورد . یادمه یه پیغام قشنگ بعد از رفتنش و شنیدن درگیری مارمولک و دیه گو برا مارمولک فرستاده بود . متن دقیقش رو نمیدونم ولی منظورش این بود که : خیلی بده آدم وسط یه ماجرایی باشه و هیچ کاری ازش بر نیاد . آخه مسافر کوچولوی بیگناه اونور دنیا چی کار میتونست بکنه ؟

از این به بعد بود که همیشه مارمولک تو تموم پیغامهایی که برا مسافر میفرستاد از خوب شدن رابطه خودش و دیه گو خبر میداد .

ولی بالاخره بین این دوتا چه اتفاقی افتاد ؟

دیه گو با اینکه از این اتفاق خیلی ناراحت بود ولی وقتی شنید که رابطه مسافر کوچولو و مارمولک پیر فقط یه دوستی ( رفاقت ) ساده بوده خیلی راحت با قضیه کنار اومد و از اون به بعد با مارمولک شدن دوستای صمیمی .

این وسط جا داره از همکاری های کلاغ هم خیلی تشکر کنم . اون بود که با صحبتهاش به مارمولک روحیه میداد و از طرفی چون نیمه دوم مسافر کوچولو بود ( یه روح تو دوتا جسم ) صحبتهاش با دیه گو خیلی تاثیر گذار بود .

بعد از حدود 5 ماه مسافر کوچولو تصمیم گرفت تعطیلاتشو تو ایران بگذرونه و خونوادش رو که دلش براشون یه ذره شده بود ببینه . بابای مهربونش . داداش پویای گلش و مامانش ( خاله رضوان ) که همیشه و همه جا کنار دخترش بوده و هیچ وقت تنهاش نذاشته .

 

خوب حالا میرسیم به جاهای باهاله قصه . خیلی حال میده مث این سریالهای تلوزیونی تمومش کنم و بقیش بمونه برا پست بعدی . نه ؟

ولی نه بذارین بقیش هم بگم . پس غر نزنین که چرا طولانی مینویسم . آفرین دوستای گلم .

 

مسافر کوچولو برگشت ایران ( تهران ) و نه به مارمولک پیر خبر داد نه به دیه گو . از قضا ( یا بهتر بگم شانس خوب دیه گو ) اونه هفته دیه گو برا کار اومده بود تهران ولی مارمولک بیچاره ( به قول کامران رضا دربه در ) رفته بود اهواز .

مارمولک پیر اهواز بود که از طرف موبایل مسافر کوچولو که در نبودنش دست خاله رضوانه یه اس ام اس براش اومد . مارمولک وقتی اون اس ام اس رو دید حسابی شک کرد و وقتی صدای مسافر کوچولو رو شنید اصلاً باورش نمی شد .

حالا دیه گو و مسافر کوچولو باز به هم رسیده بودن و مارمولک هم حدود 850 کیلو متر باهاشون فاصله داشت . تو اون چند روزی که این دوتا با هم بودن خیلی حرفها زدن و دیه گو از صحبتهای مسافر به این نتیجه رسیده بود که مسافر عوض شده . مسافر دیگه اون مسافر کوچولوی دوست داشتنی نیست و حرفهایی که میزنه با حرفهای قبل از رفتنش خیلی فرق داره . مارمولک که با دیه گو در ارتباط بود نمیدونست تو تهران چه خبره . اصلاً باورش نمی شد که مسافر عوض شده باشه ولی برا عجیب هم نبود . خلاصه مارمولک اومد تهران و از نزدیک با مسافر کوچولو روبرو شد .

آخ که چقدر باهال شده بود . انگاری دوتا گردو گذاشته بودن تو لپاش . خیلی با نمک شده بود .

مارمولک بعد از کلی صحبت با مسافر به این نتیجه رسید که دیه گو قضاوت یک طرفه کرده و اصلاً مسافر از اولش هم با اون فقط به صورت یه دوست جلو اومده نه چیز دیگه .

اونروز دیه گو هم به اونها اضافه شد و سه نفری به بحث و گفتگو نشستند . ( . . . . . هم هر 10 دیقه یه بار تماس میگرفت و مسافر رو چک میکرد که کجاست و با کیه :D )

تا بعد از ظهر اون سه نفر نشستند و صحبت کردن و هر جا کم میآوردن مارمولک از طرفشون حرف میزد . شاید هر دوشون یه حرفهایی داشتن که نمیتونستن جلوی مارمولک بگن ولی اینطور نشون نمی دادن . آخرش هم تلخترین نتیجه ممکنه رو از گفتمانشون گرفتن . یعنی اینکه دیگه نه من نه تو . خداحافظ

ولی همیشه میگن در نا امیدی بسی امید است

دیه گو تصمیم گرفته بود برای آخرین بار با مسافر کوچولو صحبت کنه و آخرین جواب رو ازش بگیره این شد که همون شب برای فردا با مسافر قرار گذاشت . ( شاید میخواست تو صورتش اسید بپاشه :D )

مسافر کوچولو این دفه با روجا ( دختر خالش ) اومده بود . روجای بیچاره چند ساعت تو سرما منتظر موند تا این دوتا صحبتهاشونو کردن . و باز هم به همون نتیجه قبلی رسیدن .

دیه گو عصبی . مسافر کوچولو غمگین و مارمولک ناراحت از اتفاقی که افتاده بود .

یه دفه فرشته نجات دیه گه از آسمون اومد پایین و هی دنبال یه دهن گشت که از اونجا حرفش رو بزنه . دیه گو و مسافر کوچولو که پاهای بحث بودن پس نمیشد روشون حساب کرد . این بود که رفت سراغ روجا

نمیدونم این دانشجوی هوا فضا بهشون چی گفت که به قول قدیمی ها مث آب رو آتیش بود .

یه هو همه چی عوض شد و خورشید دوباره نورشو همه جا تابوند . دوباره رابطه بین مسافر کوچولو و دیه گو شد همون رابطه قدیم ( ولی نه به اون شدت ).

خلاصه چه دردسرتون بدم . کاری رو که مارمولک تو تقریباً 6 ساعت نتونست انجام بده روجا تو 10 دقیقه انجامش داد .

بعد از اون بود که دیه گو با مارمولک تماس گرفت و خدا میدونه که مارمولک چقدر از این قضیه خوشحال شد .

تو این مدت فکر میکرد اگه مسافر کوچولو با این خاطره تلخ برگرده خدا میدونه چه فاجعه ای در انتظارشه !!! اصلاً دیگه مگه میتونست درس بخونه ؟ بعدشم ممکن بود باز هم برگرده ایران ؟ یا اینکه از اون به بعد راجع به دوستاش چه فکری میکرد ؟

.

.

.

الان مسافر کوچولو رفته که درسش رو ادامه بده . دیه گو هم برگشته شهرش و مارمولک پیر باز تنها شده . اما خوشحاله . خوشحاله از اینکه شاید تو برقراری این رابطه تونسته یه سهم کوچیک داشته باشه . و خوشحاله که مسافر کوچولو دیگه پیش خودش فکر نمیکنه که این پسرها اصلاً به دردِ دوستی نمیخورن و همشون مث هَمَن . و خوشحاله که دیه گو رو با این روحیه میبینه و اینکه دوستیش با دیه گو چند برابر شده . تازه الان هم که دیه گو برا تولدش دعوتش کرده رشت و هفته ی دیگه داره میره رشت .

مسافر کوچولو امیدوارم خوش باشی و سرحال و زودتر بشی خانوم مهندس و برگردی کشورت . مارو هم تحویل نگرفتی هیچ خیالی نیست .

دوستای خوبم دعا کنین . دعا کنین که هر کی به هر چی میخواد برسه

و تورو خدا . التماستون میکنم حدود دوستی هاتون رو بدونین . کاری نکنین که شاید هیچوقت نشه جبرانش کرد .

سعی کنید دل هیچ کس رو نشکونین . از دوست گرفته تا دشمن . حتی اون دختر بچه ای که پست ترافیک میخواد بهتون گل بفروشه . با یه لبخند میتونین همه کار بکنین

مواظب خودتون باشین

و امیدوارم از خودن قصه شب یلدای مارمولک پیر خسته نشده باشین . میدونین قصه این شب حسنش به اینه که چون طولانیه همه از شنیدنش خسته میشن و آخر قصه فقط قصه گو مونده و چند تا بشقاب پوست میوه و آجیل

تا بعد

 

/ 0 نظر / 10 بازدید