بوف کور

من تازه بدنيا آمده بودم که عمويم از مسافرت خود به بنارس برميگردد
ولي مثل اينکه سليقه و عشق او هم با سليقه پدرم جور در ميآمده  ، يکدل
نه صد دل عاشق مادر من ميشود و بالاخره او را گول ميزند ، چون شباهت
ظاهري و معنوي که با پدرم داشته اينکار را آسان ميکند . همينکه قضيه
کشف ميشود مادرم ميگويد که هردو آنها را ترک خواهد کرد ، مگر باين
شرط که پدر و عمويم آزمايش مارناگ را بدهند و هرکدام از آنها که زنده
بمانند باو تعلق خواهد داشت.
آزمايش از اين قرار بوده که پدر و عمويم را بايستي در يک اطاق تاريک
مثل سياه چال با يک مارناگ بيندازند و هر يک از آنها که او را مار گزيد
طبيعتا فريا د ميزند ، آنوقت مارافسا در اطاق را باز ميکند و ديگري را
نجات ميدهد و بوگام داسي باو تعلق ميگيرد.
قبل از اينکه آنها را در سياه چال بيندازند پدرم از بوگام داسي خواهش
ميکند که يکبار ديگر جلو او برقصد ، رقص مقدس معبد را بکند ، او هم
قبول ميکند و به آهنگ ني لبک مار افسا جلو روشنايي مشعل با حرکات
پر معني موزون و لغزنده ميرقصد و مثل مارناگ پيچ و تاب ميخورد - بعد
پدر و عمويم را در اطاق مخصوصي با مارناگ مياندازند - عوض فرياد
اظطراب انگيز ، يک ناله مخلوط با خنده چندش ناکي بلند ميشود ، يک فرياد .
ديوانه وار  در را باز مي کنند عمويم از اطاق بيرون ميآيد - ولي صورتش
پير و شکسته و موهاي سرش از شدت بيم و هراس ریخته، صداي لغزش سوت
مار خشمگين که چشمهاي گرد و شرر بار و دندنهاي زهر آگين داشته و
بدنش مرکب بوده از يک گردن دراز که متنهي به یک برجستگي شبيه بقاشق
ميشود - مطابق شرط و پيمان بوگام داسي متعلق به عمويم ميشود - يک چيز
وحشتناک معلوم نيست کسيکه بعد از آزمايش زنده مانده پدرم يا عمويم
بوده است .
چون در نتيجه اين آزمايش اختلال فکري برايش پيدا شده بوده زندگي
سابق خود را بکلي فراموش کرده و بچه را نميشناخته . از اين رو تصور
کرده اند که عمويم بوده است - آيا همه اين افسانه مربوط بزندگي من
نيست ، يا انعکاس اين خنده چندش انگيز و وحشت اين آزمايش تاثير خودش
را در من نگذاشته و مربوط به من نميشود ؟

مرسی که سر میزنین
دارم کتاب بوف کور(از آثار صادق هدایت) رو میخونم . خیلی جالبه . بعداً خلاصشو براتون میذارم

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان برادریست .

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ئیست

و قلب برای زندگی بس است .

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر حرف دنبال سخن نگردی .

 

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم .

 

روزی که هر لب ترانه ئیست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد .

 

روزی که تو بیائی ، برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود .

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم .

 

/ 0 نظر / 28 بازدید