هر كي reza_farokh رو ميشناسه اينو بخونه

از كجا شروع كنم . . .
از روز تولد يا از دبستان يا . . .
بهر حال بايد از يه جا شروع كنم . . .
من رضا . متولد 31 ارديبهشت ماه سال 1361 . ( سال سگ )
البته شناسنامم رو 30 ارديبهشت گرفتن . نمي‌دونم چرا ؟
تو اهواز دنيا اومدم .بيمارستان جُندي شاپور (الان شده امام خميني) . شناسنامم هم مال همونجاس (1096 شمارشه) .
@ اينها كه الان مي‌خونيد راجع به خونمون تو اهوازه .ممكنه حوصلتون سر بره اگه دوست دارين ردش كنيد تا برسيد به @ .
خونمون كيانپارس بود . خيابون 20 . پلاك 19 . خونة خيلي توپي بود . يادمه دوطرفه بود . يعني اينورش تو كوچة 20 و اونورش تو كوچة 21 . البته اون موقع فقط كيانپارس فقط 20 تا كوچه داشت . بعدش ديگه خالي بود . ولي الان كوچة 21 هم داره . يه خونة بزرگ بود . فكر كنم 500 متر . اول كه ميرفتي داخل يه حياط بزرگ داشت كه سمت راستش يه دونه حوضچه بود . بغل اونم يه دونه ... (wc دست به آب ) . روبرومون هم دوتا باغچة بزرگ دو طرف حياط . بايد از وسط باغچه‌ها رد مي‌شديم تا برسيم به ساختمون . تو اين دوتا باغچه پرِ گل بود . چند تا درخت هم داشت . تازه ، از بغل ساختمون ، دست راست يه راه كوچيك هم بود مي‌خورد به حياط پشتي ، همون جا كه ما بهش مي‌گفتيم حياط خلوت . اونجا زياد بزرگ نبود . حالا مي‌رسيم به داخل خونه . داخل كه ميومدي اول دست چپ يه اتاق بود كه به حياط ديد داشت . يه خورده كه ميرفتي داخل‌تر سالنِ خونه بود . اينورش به حياط ديد داشت و اونورش هم مي‌خورد به آشپزخونه . يه دريچه كوچيك از آشپزخونه به سالن داشت . بعد از اون ميرسيديم به يه فضاي باز . مث يه شاه راه مي‌موند . دست راست مي‌خورد به آشپزخونه . مستقيم مي‌رفت به اتاقهاي پشتي و سرويس . و سمت راست هم يه چيز مث حال بود . از همين بغل هم يه راه بود كه ميرفت براي طبقة بالا . 13 تا پله بود . من از همون زمان بچگي نحسي 13 رو تجربه كردم ، چون چند دفعه از اين 13 تا پله قل خوردم افتادم پايين . بگذريم . @
از بچگي چيز زيادي يادم نيست . فكرم نمي‌كنم يادم بياد برا همين زياد بهش فكر نمي‌كنم . چهار ، پنج سالم بود كه با انتقالي بابام به تهران موافقت شد و از اون به بعد اومديم تو اين شهر ِ... . الان كلي ساله كه تهران زندگي ميكنيم .البته هنوز هم اهواز ميريم . بيشتر فك و فاميلامون اونجا هستن . بيشترِ سالها عيد رو اونجاييم (بعضي وقتها هم مث امسال تهران ميمونيم ) و تا 13 فروردين ميمونيم . بعد از اون هم درس و كار رو بهونه ميكنيم و از گرما فرار ميكنيم ميايم تهران . ( نمي‌دونين چقدر گرم ميشه ؟ )
آره داشتم ميگفتم . الان 16 ساله اومديم تهران . اول گيشا بوديم . خيابون 27 . روبروي مسجد . اون موقعها گيشا مث الان سوسول بازار نبود . آدمهاي باهالي داشت ( شرمنده از همه گيشاييها ) تا كلاس سوم رو اونجا بوديم . بعد رفتيم خيابون 33 . يخورده بالاتر از 27 . اونجا هم خيلي باهال بود . سوم و چهارم رو اونجا بوديم . بعد رفتيم ... .
بعد رفتيم خيابون آزادي ، نبش آذربايجان ، روبروي بهبودي . پنجم رو اونجا بودم . مردمش با مردم گيشا خيلي تفاوت داشتن . هم از لحاظ كلاس ، هم معرفت ، هم ارتباط و صحبت و ... . بهر حال اونجا هم كه رفتيم سه سوت رفيق پيدا كردم . خيلي آدمهاي با معرفتي بودن . اصلِ لوتي . شايد از لحاظ مالي از گيشاييها خيلي پايين تر بودن (البته بعضيهاشون حتي بالاتر هم بودن ) ولي رفاقتشون يكِ يك بود . برا رفيقشون حاظر بودن سرشون رو بدن (اينجوري هم زياد خوب نيست). يه هفت ، هشت سالي هم اونجا بوديم تا رسيدم سال دوم دبيرستان . سرِ انتخاب رشته مشكل داشتم . خودم مي‌خواستم برم كامپيوتر . خونواده ميگفتن يا رياضي يا تجربي . كلي باهاشون جرُ بحث و بگو مگو و بزن ... داشتم .
بذارين يه چيزي رو كه جا انداختم بگم دوباره ميام سر همين موضوع : #
سال اول راهنمايي كه بودم از طرف اداره بابام ( مخابرات ) كلاس كامپيوتر گذاشتن . منم كه عاشق كامپوتر بودم . راستشو بخواين بازيهاش . ((-: . اينور اونور بازيهاش رو ديده بودم . يه مدت ديوونه شده بودم . فقط بازي ميكردم . اون موقع آتاري و ميكرو مد بود . منم تازه كه آتاري اومده بود يدونه گرفتن صبح تا شب بازي ميكردم . هواپيماش حرف نداش . هنوز هم طرفدار داره ((: . هيچي ديگه رفتيم تو كلاسها ثبت نام كنيم . با مامانم رفتيم كه من و داداشم رو ثبت‌نام كنيم .
نمي‌دونين چه ضد حالي خوردم اونروز . رفتيم بالا . داداشم از من بزرگتر بود . سالهاي دبيرستان بود . درست يادم نيست چندم بود . آقاهه منو كه ديد گفت خيلي كوچولوئه . نمي‌تونيم قبول كنيم . منو مي‌گي . قلبم وايساد . گفت : ما فقط دبيرستانيها رو ثبت نام ميكنيم . كوچيكترها رو نمي‌تونيم قبول كنيم . هر چي مامانم باهاش صحبت كرد اصلاً فايده نداشت . هي بمن ميگفت بچه . من حِرصم در اومده بود . خلاصه وسط صحبتهاش يدفه گفت كامپيوتر با زبان سرو كار داره اين كه بچس انگليسي بلد نيست . ( منم اون موقع ترم 4 زبان بودم ) . اينجا بود كه مامانم گفت كه من زبانم خوبه و خلاصه هر جور بود قبول كرد . منو داداشم رفتيم سرِ يه كلاس . روزاي فرد ، يكشبه ، سه شنبه و پنج شنبه ، (روزهاي زوج هم مالِ دخترا بود).هنوز اسم معلممون هم يادمه] ايزد پناه[ آخرِ معلم بود . با همه بچه‌ها دوست شده بود.DOS و BASIC يادمون داد . اونموقع خيلي برام جالب بود . دستورهاي DOS حرف نداشتن . البته خيلي هم گيج كننده بودن . DIR,CD,FORMAT,FDISK,REN و . . . . بعدشم نوبتBASIC شد. از يه چيزِش هميشه بدم ميومد.”شماره خط” . هي بايد اول خطا شماره ميذاشتيم . يه كارِ اضافي بود .
خلاصه اون تابستون با كلاس كامپيوتر و زبان گذشت . سالِ بعد دوباره برا ثبت نام رفتيم . از شانس بد ما اون كسي كه پارسال مسئول ثبت نام بود امسال منتقل شده بود . منم كه دوباره يادِ جريان پارسال افتادم حسابي اعصابم خورد بود . ايندفه هم همون آش بود و همون كاسه . هي ما ميگفتيم ثبت نام كن و اون آقائه ميگفت نمي‌شه . خلاصه يدفه معلم پارسال رو ديدم . رفتم و جريانو بهش گفتم . اونم ( دمش گرم ) اومد صحبت كرد و بلاخره ثبت نام شدم . امسال پاسكال رو ياد گرفتيم . خلاصه سرتون رو درد نيارم . هر سال تابستون پاتوق ما شده بود كلاس كامپيوتر . #
برگرديم سرِ موضوع اصلي . انتخاب رشته . حسابي با خونوادم مشكل داشتم . خلاصه نه كامپيوترِ خودمو رفتم نه رياضي و تجربي اونها . فكر كنم فهميده باشين چه رشته‌اي رفتم . آره . انساني . آخرِ رشته بود . يه سال كامل خوندم . خيلي حال كردم . مخصوصاً درس ادبياتِ ش كه حرف نداشت . خيلي برام جالب بود . معلمش هم يه آدم ريزه ميزه كه اسمشم ريحاني بود . لحجة غليظ تركي هم داشت . خيلي خنده دار بود . حرف كه ميزد ما خندمون مي‌گرفت .
بعد از اينكه 1 سال انساني خوندم با اينكه خيلي خوشم اومده بود ولي ديگه نتونستم طاقت بيارم . خلاصه به خونه گفتم من ميخوام تغيير رشته بدم ، برم كامپيوتر . هر كي هم ناراحته ميتونه سرِشو ... . دل رو زدم به دريا و رفتم سراغِ هنرستان . اون موقع رشته كامپيوتر و چند تا رشتة ديگه كنكور ورودي داشتن . منم مداركم رو براي ثبت نام دادم و اسمم رو تو كنكور نوشتم . روز كنكور هم تا اونجا كه بلد بوم تستها رو زدم و جزو اولين نفرها بودم كه از جلسه اومدم بيرون . چند وقت بعد هم جوابش اومد و منم قبول شده بودم ( حسابي حال كردم ) .
القصه وارد رشتة دلخواه خودم شدم . اون سال من مجبور بودم به خاطر تغيير رشته دوباره دوم بخونم . و چون درسهاي عمومي دوم و تخصصيهاي رشته انساني رو گذرونده بودم ، چند واحد بيشتر بم ندادن . ترم اول 5/7 واحد ( تازه 5/0 واحدشم ورزش بود ) ترم دومم 8 واحد . يادمه سواد كامپيوتري 1 جزو اولين درسهايي بود كه ميتونستم انتخاب كنم . درس جالبي بود . همش راجع به DOS و مبناها و يه كم هم راجع به BASIC . برايِ من كه قبلاً اينها رو خونده بودم خيلي ساده بودن ولي خيلي از همكلاسيهام همين درس ساده رو افتادن . بگذريم . خيلي از دوستاي دبيرستانم عقب افتاده بودم ولي اصلاً برام مهم نبود .
“” همين موعقعها بود كه از خيابون آزادي اومديم آرياشهر . خيابون پيامبر . نزديك هنرستانم شده بوديم . ديگه پياده ميرفتم و ميومدم . “”
سال بعدش تازه افتادم رو غلتك . يواش يواش درسها تخصصي ميشد . منم كه مث عقده‌ايها همش تو كارگاههاي كامپيوتر پرسه ميزدم . از هر وقتي استفاده ميكردم تا برم اونجا . حتي روزهايي كه كلاس نداشتم ميرفتم هنرستان . معلمها ديگه ميشناختنم . اون ترمم تموم شد و اومد رسيد ترم آخر . البته ترم قبل رو نكفتم كه فيزيك 3 رو افتادم . ترم آخر دوباره فيزيك رو گرفتم و بازم مث ترم پيش سر كلاس نرفتم به هواي اينكه معلمه ديگه رفيق شده و نميندازه ولي نه . نشد كه نشد . معلممون كه ديده بود من پررو تر از اين حرفام و هر چي بهم ميگفت بيا سر كلاس من گوش نميدادم ، اين ترم هم منو انداخت . منم ترم بعدش نشستم بكوب خوندم و قبول شدم تازه بازم سرِ كلاس نرفته بودم ، منتها ايندفه با يه معلم ديگه برداشته بودم .
آره . سرتون رو درد آوردم . بلاخره به هر زحمتي بود ديپلم رو گرفتم . شدم مث دخترايِ دمِ بخت .به قول معروف نشسته بودم تو خونه منتظرِ شوهر . صبح تا شب وقتم تو خونه ميگذشت . ساعت 11 از خواب بيدار ميشدم . تا 12 الكي وقت گذروني ميكردم . بعدش ديگه تا شب پاي سيستم بودم . ديگه چشام داشت كور ميشد .اولها همش كارم بازي بود . اويل . تام رايدر و . . . . آخرِ شب هم كه كارم شده بود INTERNE . تا صبح تو نِت بوم . هم چَت ميكردم هم اينور اونور دنبالِ برنامه ميگشتم . البته بعضي مواقع هم با بچه‌هايِ هنرستان ميرفتيم بيرون . اصلِ آدم باحال بودن . هنوز هم با بيشترشون رابطه دارم . باهاشون مي‌رفتيم بيرون . پارك ، سينما ، كوه و هزار تا جايِ ديگه . خيلي خوش ميگذشت .
بعدشم برا دانشگاه خوندم كه براتون تعريف نميكنم سرِ پرو بازيم چه اشتباهي كردم . ( هيچ جا رو بجز تهران برا درس خوندن قبول نداشتم وقتي هم قبول شدم به اميدِ سال بعد نرفتم بيرون از تهران ) يكي دوتا از دوستام همون سال قبول شدن . چند تا شون هم سالِ بعد قبول شدن و رفتن دانشگاه . من موندم تنها . بيكار و بيعار برا خودم علاف بودم . تا اينكه به سرم زد برم خدمت .
يه روز نشستم فكر كردم ديدم من كه دانشگاه قبول نشدم . خدمت هم كه يه بدبختي ايهِ كه گريبانِ همة پسرها رو ميگيره . پس چه بهتر كه حالا برم . تازه من خيلي هم دير كرده بودم . بايد دو سالِ پيش ميرفتم خدمت . الكي دو سال خودم رو علاف كرده بودم ، سه ماه هم اضافه خدمت خورده بودم . خلاصه رفتم اداره پُست و دفترچه اعزام به خدمت گرفتم . تقريباً دو هفته بعد از پُست كردنِ مدارك ، برام دفترچة اصلي رو فرستادن . تاريخ اعزامم رو هم زده بودن 19/1/81 . از همون روز خودم رو بدبخت ديدم . همون جا بود كه به اين نتيجه رسيدم كه پِسرا هر كاري هم كه بِكُنن ، دو سال از دُخترها عقب ترن . بهرحال كاريش نمي‌شد كرد . خدا خواسته بود كه من پسر بشم . )-: .
دفترچه رو گرفته بودم . خوب كه نگاه كردم ديدم مدركم رو زدن سوم دبيرستان . خيلي حالم گرفته شد . يه روز با داداشم رفتيم حوزه نظام وظيفه . پل چوبي . يه صبح تا ظهر طول كشيد تا دُرُستش كرديم . تنها تغييري كه كرد اين بود كه تاريخ اعزامم رو از 19 به 18/1/81 تغيير دادن . ( البته مدركم رو هم درست كردن ) .
از اون به بعد شروع كردم به خداحافظي با فاميلهايِ درجه 1 . چون نميدونستم قرارِ كجا بياُفتم خيلي پَكَر بودم .
گذشت و گذشت تا عيدِ 81 اومد . اون سال عيد برام يه جورِ ديگه بود . نمي‌تونستم خوش باشم . در ظاهر شايد مي‌خنديدم ولي يادِ خدمت كه مياُفتادم حالم گرفته مي‌شد . عيد هم گذشت و 13 به‌دَر هم تموم شد . روز 14 فروردين كه شد تصميم گرفتم برم اصفهان . خونة داييم .
داييم تو شاهين شهرِ اصفهان زندگي ميكنهِ . از تهزان فرار كردم رفتم اصفهان . چهاردهم ساعت 9.30 شب بليط داشتم . هيچ كس از خونوادمون راضي نبودن كه من برم . ولي من ديگه بليط گرفته بودم . اون شب داداشم منو تا ترمينال بدرقه كرد . تو ترمينال هم هرجور بود راضيش كردم كه بياد بريم شاهين شهر . اونم كه خيلي دلش برا دايي ، و خونوادش تنگ شده بود ، قبول كرد كه بياد . خوشبختانه اتوبوسِ ما جا به اندازة كافي داشت . با راننده صحبت كرديم و سوار شديم .
جاتون خالي تا روز هفدهم اونجا بوديم ( 3روز ) . خيلي خوش گذشت . از عيد اون سال من فقط همين 3 روز رو يادمه . با پسر داييم چه حالي كرديم . جايِ همَتون خالي .
از اونجا كه برگشتم دوباره غم خدمت اومد سراغم . فردا بايد ميرفتم . شب زودتر از هميشه خوابيدم .
صبح كه شد مامانم از خواب بيدارم كرد . داداشم هم آماده شد كه منو تا ميدونِ سِپاه برِسونه . آماده شدم . دفترچة خدمت رو برداشتم و از زيرِ قرآن رد شدم .
رسيديم به حوزه . چه خبر بود . ساعت 6 صبح نزديك هزار نفر مث خودِ من جمع شده بودن . هنوز هوا تاريك بود . از داداشم خدافظي كردم و رفتم داخل . همة كسايي كه اومده بودن تقسيم بندي كردن . منم با 40 ، 50 نفر ديگه يه جا جمع شديم . اول اومدن دفترچه‌هامون رو جمع كردن . بعد از نيم ساعت دوباره اومدن بالا سرمون . اول يه كم راجع به خدمت گفتن و بعدش نوبت اين شد كه ما رو قرارِ كجا بفرستن . دل تو دلِ هيچ كدوممون نبود . همه ميترسيديم . 05 كرمان يا 03 عجب‌شير ( تبريز ) ، يا . . . . خلاصه نمي‌تونستيم خودمون رو كنترل كنيم . نفسها تو سينه حبس شده بود تا اينكه ستوانِ گفت صفر‌دوئهِ تهران. ما رو ميگي . ديگه نتونستيم خودمونو كنترل كنيم . داد و بيداد كرديم از خوشحالي . سوت ميزديم . كف ميزديم . يه حالِ دُرُستُ و حسابي كرديم . ( اِنگار به خَر تي‌تاب دادي ) . ستوانه ساكتمون كرد و گفت كه 21 فروردين بايد 02 باشين . ما هم ديگه نفهميديم چي گفت و دوييديم سمت درهايِ خروجي . ملت ميگفتن اينها ديوونه شدن . نمي‌دونستن كه ما تازه داريم آدم مي‌شيم . خلاصه يكي از بزرگترين روزهايِ زندگيم بود . اومدم بيرون و به زور داداشم رو پيدا كردم و رفتيم خونه .
تا اينجا رو كه شانس آورده بودم . روز بيستُ يكم هم دوباره با داداشم رفتم . تا دمِ پادگان باهام اومد . از اونجا خداحافظي كرد و رفت . منم رفتم تو پادگان . بگذريم تا برسيم به آخرين روز آموزشي .
آخرين روزِ آموزشي هم به خوبي و خوشي گذشت . منم افتادم لويزان . سازمان حفاظت اطلاعات ارتش . جايِ خوبي بود . الان هم كه اومديم تو پادگانِ حشمتيه . بين رسالت و سيد خندان . خيابونِ عراقي . تا حالا كه به خوشي گذشته . ايشاالله كه بقييش هم بگذرهِ برهِ پيِ كارِش . شما هم دُعا كنيد . اگه خدا بخواد اضافه نخورم 18/10/82 ترخيص ميشم . بعدشم اگه بشه دوباره ميرم سراغِ درس .
اينهارو كه نوشتم همينطوري نوشتم . بلد نبودم چي بنويسم . بيشتَرِشَم راجع به اتفاقاتِ چند سالِ اخير زندگيم بود . ايشاالله دفعة بعد بهتر مي شه . شما هم با نظرتون كمكم كنيد . mer30 .
آدرسِ ايميلم رو مينويسم اگه خواستين بام تماس بگيرين . خوشحال ميشم . فقط يادتون باشه اگه ميل زدين حتما SUBJECT ( سابجِكتِتون ) اسم خودتون رو بدين و چون من ميلهاي اضافي رو نمي‌خونم . از همين الان ازتون تشكر ميكنم. قربونِ همتون .

امروز همان فردايي است كه ديروز نگرانش بوديم

خداحافظ =; . www.reza_farokh@yahoo.com

/ 0 نظر / 12 بازدید