عقدکنونه افشينه .. هورااااااااااا

بنفشه اي خوشرنگ
دميده بود در آغوش كوه، از دل سنگ
به كوه گفتم:
- شعرت خوش است و تازه و تر
و گر درست بخواهي، من از تو شاعرتر
كه شعرت از دل سنگ است و شعرم از دل تنگ.
فريدون مشيري

سلام دوستاي گلم
اونهايي که مي دونن چرا اين چند وقته آپديت نکردم خوش بحالشون . اونهايي هم که نمي دونن الان ميگم که بدونن :
راجع به داداشم قبلاٌ براتون گفتم . افشين رو ميگم . درسش که تموم شد تو ايران خودرو مشغول به کار شد . تقريباٌ دو سالي ميشه که اونجا کار ميکنه . فکر ميکنم 26 سالگي رو رد کرده و هنوز ازدواج نکرده .
خب ديگه همتون فهميدين ميخوام چي بگم :))
آره بابا . رفت قاطي مرغا :))
خوش بحالش . ايشاالله قسمت همه شما هم بشه .
منم ديگه تو اين چند روزه حسابي خودمو .... دادم . آخه خيلي دوسش دارم . حسابي بدردم خورده . ميخواستم ازشون يه عکس براتون بذارم که داداش موافقت نکرد. منم رو حرفش حرف نزدم .
بسه ديگه خيلي حرف زدم . بريم سراغ کار خودمون .
اولاٌ دست همتون درد نکنه . نظرهاي قشنگتون رو خوندم .
ثانياٌ دوستاي خوبي که تو وبلاگ نظر نمي نويسن  و نظرشون رو برام ميل ميکنن . خواهش ميکنم اينجا نظر بدين . ميخوام يه آمار بگيرم . ميتونين اسم و ميلتون رو خالي بذارين . ولي حتماٌ نظرتون رو اينجا هم بنويسين
ثانياٌ . چشم . در اولين فرصت آرشيوم رو هم راه ميندازم . ممنون که يادآوري کردين .
رابعاٌ . هر چيز ديگه اي هم هست که فکر ميکنين اينجا کم داره بگين من اضافه ميکنم
آخريش هم مرسي که سر ميزنين

يه جک هم هست که من خودم خيلي باهاش حال کردم
علت ديوانگي
 
  پزشكي قانوني به تيمارستان دولتي سر كشي مي كرد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد . وي را صدا كرد و با كمال مهرباني پرسيد :
ببخشيد آقا . شما را به چه علتي به تيمارستان آورده اند ؟
مرد در جواب گفت :
آقاي دكتر ، بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت . روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را به زني گرفت . از آن روز به بعد زن من ، مادر زن پدر شوهرش شد ، چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زائيد كه نامش را چنگيز گذاشتند ، چنگيز برادر من شد ، زيرا پسر پدرم بود . اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد و من پدر بزرگ برادر نا تني خود شده بودم !
يه مدت بعد زن من پسري زائيد و از آن روز زن پدرم ، خواهر نا تني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد ، در صورتي كه پسرم ، برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه او بود.
از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پسرم مي شود ، بنده ظاهراً خواهر زاده پسرم شده ام ، ضمناً من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم . پس پدرم ، هم برادر من است و هم نوه ام !!!!!
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد ، كارتان به تيمارستان نمي كشيد ؟!

 


اينم يه دستان براي اينکه يادمون باشه هميشه به چيزهاي اطرافمون توجه کنيم

سنگ سياه


--------------------------------------------------------------------------------


آدم بازهم آن سنگ سپيد را ديد و باز آنرا به طرفي پرتاب كرد

انگار كه چيز بي اهميتي مي نمود

اما چرا هر دم پيش چشمش نمايان مي شود؟

چند روزي گذشت

شيطان فريبشان داد و به زمين فرستاده شدند

سالها گريان بودند از آنكه فريب خوردند

روزي آدم دلتنگ شد ، دلتنگ بهشت

به خدا گفت چيزي از آنجا برايم مي فرستي تا با ديدنش به ياد آنجا بيفتم؟

آن سنگ سپيد را برايش فرستاد و گفت مي داني اين چيست؟

گفت مي داني اين چه بود كه آنچنان بي اهميت آنرا پرتاب مي كردي؟

اين ملكي بود كه مرتكب خطايي شد و به سنگ تبديل شد

آدم با ديدن سنگ به ياد روزهايي كه آنجا بود مي‌افتاد

حال كه آن سنگ به زمين آمده ديگر سپيد نيست

مثل شب سياه شده

شايد دلتنگي بهشت او را سياه كرده

آن سنگ سياه

با اينكه اكنون در خانه خداست

اما هنوز دلتنگ اوست

 

/ 0 نظر / 10 بازدید