غريبه خودتی

تاحالا براتون پیش اومده کلی حرف برا گفتن داشته باشین ولی تا بش برسین زبونتون بند بیاد ؟؟؟

یا حِسِه خیلی بدیه . هر اتفاقی می افته زود میسپاریش به ذهنت . هر چیز جالبی که میبنی سریع ذخیرش میکنی . تازه بعضی هاشون رو هم مینویسی که یادت نرن ، خودتو آماده میکنی که حسابی تعریف کنی ولی بِش که می رسی یهو مُخِت هنگ میکنه . هرچه فکر میکنی چیزی یادت نمی آد . انگاری کلِ مغزت رو فرمت کردن . اه ه ه 14.gif

خیلی بده ، خیلی بد

آخه قدیما که اینجوری نبودی . اصلاً اگه حرفی هم برا زدن نداشتی تا بش میرسیدی صحبتهات گل مینداخت و شروع میکردی به وراجی . پس چی شد اینجوری شدی ؟؟؟

میدونی بخاطر چی اینطوری میشی ؟؟؟

چون باش غریبه شدی !

چون چند وقته سراغش نرفتی .

چون دیگه باهاش صمیمی نیستی . بین تون فاصله پیش اومده . شاید دیگه نمی تونین همدیگه رو درک کنین !!! شاید دیگه حرفات براش جالب نیست !!! شاید . . .

نه .... نمیتونم تحمل کنم . خیلی وقته باهاشم . خیلی بهش وابسته بودم . تقریباً هر روز میدیدمش و اگه یه روز به هر دلیل نمی تونستم باهاش باشم فرداش همه چی رو برام تعریف میکرد . اینکه دیروز کیا بهش سر زدن . بهش چی گفتن و چه انتظاری از من دارن

خلاصه با هم یکی شده بودیم ولی الان . . .

راست میگی حق با تواِ

یکم باش غریبه شدم . ولی حالا وایسادم مثِ یه مرد که دوباره رابطم رو قوی کنم . بهش نشون بدم دوسش دارم و بهش بفهمونم که هنوزم حرف تازه برات دارم .

خیلی دوست دارم وبلاگ قشنگم " مارمولکِ پیر "

/ 0 نظر / 35 بازدید