دهه فجر

اول از همه تشکر کنم از همه دوستای گلی که بم سر زدن و برام نظر گذاشتن :

دیوانه ای از قفس پرید : میدونین اگه بگم استارت نوشتن دوبارم از کامنتی بود که دیوانه برام گذاشت دروغ نگفتم . بعدشم گفتم کمکم کنید اونم خدایی نه نگفت . خیلی بامرامه . حتماً بش سر بزنین و از وبلاگ قشنگش لذت ببرین . مرسی که به یلدا بازی دعوتم کردی ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم چیزهای نگفتم رو بگم . شرمنده .

مسافر کوچولو : که از دوستای خوبمه این روزا داره 3 تا وبلاگ رو با هم میچرخونه که من فقط یکیشو لینک دارم . فعلاً همینو بخونید تا بعد ..

ویدا : اگه میخواین کلی بخندین و خوش باشین حتماً به وبلاگهای ویدا سر بزنین .

مهرانه : کلی شعرهای قشنگو توپ داره . از خوندنشون پشیمون نمیشین . مهرانه لینکت کردم . موفق باشی .

بارون : بارون هم وبلاگش حرف نداره . بخون اگه بد بود بعد بیا شکایت کن . راستی لینکت رو گذاشتم .

سحر : آدم رو یه کم به فکر فرو میبره . حتماً سر بزنین . لینکت کردم

*************************************************

خوب بعداز تشکرات فراوان بریم ببینیم چی داریم برا نوشتن .

ما مارمولکا یه رسم جالب داریم . هر سال دهم فوریه ( برابر با 22 بهمن ) برا ما روز عجیبیه . نمیدونم چرا ولی خیلی ساله که هیچ مارمولکی این روزو از خونه بیرون نمیره . ولی من چند ساله تصمیم گرفتم که این سنت رو بشکنم . هر سال یه اتفاقی می افته که کلی بهم ضد حال میزنه . ولی امسال دیگه عزمم رو جزم کرده بودم که از خونه برم بیرون .

کلی برنامه ریزی کرده بودم . قرارهامو گذاشته بودم . صبح که شد زود تر از هر روز از خواب بیدار شدم ، خودمو جمع و جور کردم ، آماده بودم که برم  بیرون که یه دفه . . . نمیدونم چی شد که ملت ریختن تو خیابونا . از هر طرف که نیگا میکردی آدم بود که داشت میومد . همشون هم میرفتن طرف اون 8 بزرگه (میدون آزادی) .فکر کنم از یه چیزی هم ناراحت بودن . آخه همش داد بیداد میکردن ( تقریباً صدایه همشون گرفته بود ) . داد میزدن و به یکی فحش میدادن . فکر کنم اسمش آمریکا بود . نمیدونم چیکارشون کرده بود ولی میگفتن ما حق مون رو میخوایم . درست منظورشون رو نفهمیدم ولی هر چی بود راجع به هسته ی یه چیزی حق میخواستن . تازه بعضی هاشونم پرچم آتیش میزدن . خندم گرفته بود . آخه آدمه عاقل میره کلی پول پارچه میده . بعد دوباره کلی پول میده براش روش نقاشی بکشن ، بعدشم کلی پول و وقت میذاره بیاد زیر 8 بزرگه ، آخرش آتیشش بزنه ؟؟؟

ما که مارمولکیم از این حرکات انجام نمیدیم ، شما رو نمیدونم !!!

خلاصه وقتی این اینهمه آدم یه جا دیدم یهو ترس ورم داشت . تصمیم گرفتم  برگردم خونم و جونه خودمو نجات بدم . آخه این سنت شکنیها به ما نیومده اونم تو این سن

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥