دوست داشتن برتر از عشق است ! . .

سلام . اين مطلبو اختصاصي نوشتم براي اوني که فقط خودش ميدونه چه احساسي نسبت بهش دارم .
يادته ديشب حدود ساعت 9:20 بود که با هم صحبت ميکرديم . بعد از اينکه قطع کردي ديگه نتونستم بخوابم . اينو تو جواب کل کله ديشب نوشتم يه وقت فکر نکني  بلت نيستم . متن کامل همون چيزيه که صحبتش بود .

او بود كه به من آموخت كه :

دوست داشتن برتر از عشق است ! . .

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن ا ز روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد .

عشق در غالب دلها ، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها بر خلاف غريزه ها هر كدام رنگي و ارتعاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر اشيانه بلندش روز روزگار را دستي نيست ....

عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار ، رابطه دارد .

چنانچه شوپنهاور مي گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بيافزاييد آنگاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان مطالعه كنيد .

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماما داوم يابد به ابتذال مي كشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اظطراب و ديدار و پرهيز ، زنده و نيرومند مي ماند .

اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟! يك خود جوشي ذاتي است . و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ميان دو بيگانه ناهمانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ،پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند . احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پي از عشق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميكند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، در حقيقت ، در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند ، دو روح نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها ، احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگري احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود بخود دو همسفر بچشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بلاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف – همچون يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايشش مناره تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و هر لحظه بر سر و روي اين دو ميزند .

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .

عشق زيباييهاي دلخواه را در دوست مي افريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را در دوست ميبيند و مي يابد .

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .

عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد . . . .

استاد عزيز : دکتر علي شريعتي

روحت شاد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت:

تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.

مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.

مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.

هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!

درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

راستي من هنوز سرِ حرفم هستم :

يک روز يه مردي داشت تو يک راه بيرون شهر با سرعت خيلي زيادي رانندگي مي کرد. زني هم سوار بر ماشيني ديگر از روبرو داشت مي آمد. وقتي از کنار هم رد شدند زن با صداي بلند گفت «گا...و». مرد هم که انتظار نداشت جواب داد «حرومزاد....ه». سر پيچ بعدي مرد با يک گاو تصادف کرد.

نتيجه اخلاقي: خانوما هميشه درست مي گن.

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳