عشق چيست ؟

سلام دوستای خوبم که هنوز سر می زنید .

بازم از نظرهای قشنگتون تشکر میکنم .

عزیزا شاید یه چند وقتی (حدود يك ماه )  نتونم آپدیت کنم .

نمی دونم این مشکلات کی میخوان تموم بشن .

بهر حال برام دعا کنید . بر میگردم با کلی حرف جدید .

آموزش اسکریپت ها هم یادم نرفته . حتماً شروع میکنم ولی فعلاً باید برم . برم دنبال یه چیز خیلی مهم . برام دعا کنید .

راستي تو اين يك ماهي كه من نيستم شما هم لطف كنين و دست از سر رايت كليك بردارين ( شرمنده قول ميدم دوباره راش بندازم )

________________

عشق چيست؟

برای يافتن پاسخ اين سؤال رفتم تا به عشق برسم....

در راه به مردی ژنده و مفلس رسيدم و از او پرسيدم : عشق چيست؟

گفت : عشق نان و غذای خوب ، رخت و لباس نوست!

از او گذشتم و به پيرمردی نابينا رسيدم ، پرسيدم : پدر جان عشق چيست؟

گفت : عشق رنگ و روشنی ست ، عشق زيبايی ست!

در کنار پيرمرد دخترکی ناشنوا ايستاده بود...برايش روی برگه ام نوشتم : عشق چيست؟

در جوابم نوشت : عشق زيباترين نواست!

از آنها نيز گذشتم و به جوانی افسرده و پريشان رسيدم ، پرسيدم : ای جوان عشق چيست؟

در جوابم تنها آهی کشيد و رد شد...

بعد از او به درويشی رسيدم و باز پرسيدم : عشق چيست؟

گفت : عشق يعنی خدا!

حال نمی دانم عشق آن نان و لباس ، رنگ و نوا يا که آن آه و خداست؟

امّا خوب می دانم که اين نيست آخر راه...

« حالا می خوام از شما بپرسم که به نظر شماعشق چيه؟! »

 

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳

بهانه

يک روز ؛
يک نگـــــــاه
تنهــــــا بهانهء زندگي ام شد !
...
تو رفتي و
ديگـــــــــــــــر ،
بهانه اي براي زيستن ندارم .

سلام

دیروزتنها نشسته بودم . یه استکان چایی هم برا خودم ریخته بودم و به اتفاقات چند ماه اخیر زندگیم فکر میکردم . به این اینترنت که بعضی وقتها چه دوستیهای عجیبی رو بوجود میآره و به ما آدمها که چه زود رو هم دیگه اثر میذاریم.

اگه یادتون بیاد چند وقت پیش یه شعر از کلاغ براتون گذاشته بودم . چای عاشقانه . با خودم فکر کردم که شاید اونقدرها هم که قبلاً خیال میکردم بهانه خوبی نباشه یه دفه حس شاعریم گل کرد و شروع کردم :

ببین که چای عجب بهانه شومیست

تا رسیدم اینجا موبایلم زند خورد . باورتون نمیشه اگه بگم کی بود . آره کلاغ بود . البته اون موقع فقط بهش گفتم دارم چای میخورم و از شعر چیزی نگفتم . نمی دونین چه آدم باهالیه . کلی موج مثبت میده به آدم . خلاصه با حرفاش حسابی حالمو جا آورد و باز به این نتیجه رسیدم که چای دغدغه عاشقانه خوبیست .

راجع به بشاگرد هم پنج نفر بهم ok دادن . اگه تعداد زیاد بشه حتماً یه اردو میذارم بریم ببینیم اون وادی غربت رو .

یه چیز دیگه هم که قبلاً قولش رو داده بودم برگردوندن رایت کلیک بود که به قولم عمل کردم . حالا دیگه هرچی مطلب و لینک دوست دارین وردارین ( قابل توجه وب دزدها ) هیشکی هم هیچی نمی فهمه .

در ضمن هنوز هم به فکر راه اندازی آموزش اسکریپتهای بدرد بخور هستم . شما هم اگه چیز خاصی مد نظرتونه بهم کمک کنین که بذارم .

کار لوگو سازی هم یخورده سرم رو شلوغ کرده . یه نفر یه لوگو ازم خواسته که حسابی وقتگیره و شاید نتونم انجامش بدم ولی سعیمو میکنم .

بچه ها ترو خدا لوگوهای سخت سخت نخواین از این آسونها هر چند تا بخواین می سازم ولی . . .

راستی کسایی که قول لینک کردنشون رو دادم . تا اونجایی که یادم بود لینک کردم بقیه هم لطفاً یادآوری کنن .

آها تا یادم نرفته اینم بگم که sza اگه اونی که فکر میکنم نیستی و من اشتباه میکنم و منو نمیشناسی پس لطفاً خودتو معرفی کن . آخه خیلی کنجکاو شدم . میتونی برام میل بزنی . بهر حال یه جور خبرم کن .

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۳

بشاگرد

 سلام

بالاخره متني که راجع به بشاگرد آماده ميکردم تموم شد . ميدونين بچه ها آدم لازم بعضي وقتها رو يه چيزهايي با ديگران مشورت کنه ولي من فکر ميکنم ايندفه مشورت کردنم باعث بدبختيم شد . شايد با گذاشتن اين مطلب وبلاگم برا هميشه تعطيل بشه . آخه ميدونين آقاي موسوي ( ....... کميته امداد امام خميني ) با خوندن متنم حسابي سرخ شد و دود از کلش بلند شد . بهم گفت اگه اين مطلب رو بذارم کارهايي که نبايد بکنه ميکنه ولي من خيلي وقته که قولش رو به خيلي از مشتريهاي اينجا دادم . و نمي دونم که اين آقاي موسوي مي خواد چي کار کنه . البته خيلي از چيزهايي که ميخواستم بنويسم سانسور شد ولي هنوز هم به نظر آقايون ايراد داره . بهر حال ما که دل و ميزنيم به دريا .

 

چند سال پيش شهيد آويني و چند تا از همراهاش تو بلوچستان مشغول گشت زني بودن . گرما بحدي بهشون فشار ميآورد که به زحمت نفس ميکشيدن . جيره آبشون هم تموم شده بود . همينطور که با اون ماشين جوش آورده حرکت ميکردن يه دفه چشمشون افتاد به يه سري آدم . آدم هايي که شبيه خودکار بيک باريک بودن . انگار خدا به اينها غير از استخوون و يه روکش ( پوست ) چيز ديگه اي نداده بود . اون زمان اين آدمهاي جديد از ديدن ماشين شهيد آويني حسابي وحشت کردن . طوري که ازش فرار ميکردن . آويني هم اونها رو تعقيب ميکنه تا ميرسه به يه چيزي شبيه روستا . ماشين رو پارک ميکنن و ميرن ببينن اينها ديگه کين که تا حالا هيچ خبري ازشون نبوده و هيشکي راجع به وجود يه روستا تو اين منطقه خبر نداده . خلاصه اين طوري دستگيرشون ميشه :

خيلي سالهاي پيش تو اين مردم قاطي مردم الان بندرعباس بودن . اون موقع به خاطر شيعه بودنشون از طرف مردم بندرعباس خيلي اذيت مي شدن . اين بود که تصميم ميگيرن برن يه گوشه برا خودشون زندگي شون رو بکنن و از اينجا قصه بشاگرد شروع ميشه

بشاگرد شکل ميگيره . با مردمي شيعه که از شهر به منطقه اي مابين شهرستان هاي جاسک، گـه، کهنوچ و ميناب پناه آورده بودن . مردمي که به  به دليل نداشتن امکانات غذايشان آب و کشک بود و اتاقشان کپر . مردمي که از کم خوراکي پوست مانده بر استخوون شده بودند . مردمي که از ديدن ماشين وحشت مي کردن و دست آخر هم براي رام کردن ماشين براش علف آوردن . اونها ماشين رو با اسب و گاو خودشون مقايسه ميکردن .

بعد از اوون بود که کم کم صداي بشاگرد رو مسئولين شنيدن . مسئوليني که براي پرتر کردن جيبشون تا اون زمان نذاشتند حتي اسم بشاگرد رو تو نقشه ببينيم .

بشاگرد جائييه که الان بعد از گذشت 25 سال از عمر اين رژيم هنوز خيلي از ماها نمي شناسيمش . جاييه که مردمش ازت پول قبول نمي کنن . پول براشون از حصير هم کم ارزشتره . جائييه که ما آدمهايي که اينجا تو ناز و نعمت زندگي ميکنيم حتي تصور زندگي اونجا رو نميتونيم بکنيم

___________________

 بشاگرد خطه­اي از سرزمين بلوچستان محروم است که در آن فقر و بيعدالتي ازهمه جهات بيداد ميکند. از نظر تقسيمات سياسي و کشوري، بشاگرد بخشي از استان هرمزگان بشمارميرود که مابين شهرستان هاي جاسک، گـه، کهنوچ و ميناب و­اقع است.

همايون اميرزاده، خبرنگار روزنامه کيهان گزارش تکان دهنده­اي را از اوضاع بسيار بد بشاگرد تهيه نموده و کيهان روز دوشنبه 19 آبان 1382 آنرا بچاپ رسانيد. سيدعلي ميرخليلي(حجت الاسلام والمسلمين) نماينده بشاگرد در مجلس شوراي اسلامي رژيم چنين سيمائي از بشاگرد ارائه ميدهد« در بشاگرد شب فرامي رسد ولي خبر از شام نيست، زمستان مي آيد از لباس و رختخواب گرم خبري نيست، تابستان وسايل سردكننده وجود ندارد و زنهاي بشاگردي در گرماي 45 درجه مشك به دوش از كيلومترهاي دور، آب به خانه مي آورند.»

محروميت و تبعيض در بشاگرد به آن اندازه است که اميرزاده، خبرنگار روزنامه کيهان در مدت اقامت کوتاه­اش توانسته به عمق فاجعه پي برد، در حاليکه رژيم با گذشت 25 سال چنين فريبکارانه وانمود ميکند که از آن بيخبر است. وي وضعيت بشاگرد را چنين برشته تحرير در آورده است« امروز شلاق عدم خودباوري، فقر شديد فرهنگي و خشكسالي به همراه محروميت مردم از امكانات ابتدايي زندگي و نبود راه، ارتباطات و آموزش، پيكر رنجور و نحيف اين ديار را آزار مي دهد و آنان را براي هميشه در زندان بزرگي به نام بشاگرد زنداني مي كند.»

مردم بشاگرد از ابتدائي­ترين حقوق­شان حتي از آب آشاميدن محروم­اند. زنان بلوچ در بشاگرد براي رفع تشنگي فرزندان­شان کيلومترها در زير آفتاب سوزان بدنبال آب روزانه در راه­اند و مشک آب را بردوش دارند. آرزوي زنان بلوچ بشاگردي اين است تا خداوند هرچه زودتر مشک آب را ازدوش­شان بردارد و بيش از اين فراهم کردن آب آشاميدني برايشان چنين مشکل نباشد. مردان بلوچ بشاگردي هم براي تهيه لقمه ناني آن هم اگر فرصت و کاري نصيب­شان شود، شب و روز در تقلااند. رژيـم بجاي اينکه در فکر راه حلي براي مشکل آب مردم باشد، حاج والي و نوري­زاد(ساده يا مغرض) را اعزام داشت تا وسيله فريب باشند و با دستهاي خالي و کلنگ فرسوده آب را در کهن­هاي بشاگرد جاري کنند!!!

اين افراد و ديگر ماموران سياسي و عقيدتي رژيم برخلاف برداشت اميرزاده بجاي تخم محبت، تخم نفرت به رژيم را در دل ساده مردم بلوچ بشاگرد کاشته ­اند. از اينکه کساني در روزهاي 22 بهمن بر روي کپرهاي ويران شده­شان فضاي جشن پيروزي انقلاب(انقلابي که نه در آن شرکت داشته و نه تمايلي به آن دارند) بجا مياورند نبايد تعجب کرد، زيرا در زندان بشاگرد انتظاري جز از اين نميتوان داشت. به گواهي تاريخ تمامي رژيم­هاي ديکتاتور و سرکوبگر براي اثبات محبوبيت به چنين فريبکاري و وارونه سازي حقايق و بسيج اجباري(مستقيم يا غيرمستقيم) مردم مهارت کافي دارند.

از گزارش اميرزاده نيز بروشني پيداست که در بشاگرد زندگي مردم بسيار ابتدائي است و از کار خبري نيست. آن دسته از مردم که زندگي نسبي برتري با اکثريت مردم دارند، به برکت همياري و مدد خويشاوانداني است که به کشورهاي خليج رفته و براي يافتن کار ترک ديار نموده­اند و بخشي از درآمدشان را براي آنها ارسال ميدارند. فرزندان معصوم بلوچ در بشاگرد از آموزش محرومند« علي مرادي دانش آموز سال سوم راهنمايي كه ساكن روستاي ملكن است نيز با بيان مشكلات فراوان دانش آموزان منطقه، از مسئولان استمداد مي طلبد و مي گويد: ما بايد براي رسيدن به مدرسه راهنمايي در خميني شهر، 14 كيلومتر راه را پياده طي كنيم. » و از نظر بهداشتي با وضعيت مرگباري روبرو هستند. بجاي رفع اين مشکلات، رژيم از انعکاس­شان جلوگيري بعمل مياورد. بطوريکه مسئولين اداري از دادن اطلاعات در حراسند و اگر کسي جرات بيان پيدا کند، بطور يقين اجازه به ذکر از نامش را نميدهد. يکي از مسئولين بهداشتي با مشاهده وضع بسيار بد بهداشتي بشاگرد به تنگ آمده و ميگويد« اين مسئول بهداشتي كه نمي خواهد نامش ذكر شود، مي گويد: بيماري هايي نظير مالاريا، اسهال و سرماخوردگي، شايع ترين بيماريهايي هستند كه وضعيت بهداشتي منطقه را به شدت تهديد مي كند. نبود امكانات خودرويي بر دشواريهاي كار فعالان بخش بهداشت و درمان بشاگرد افزوده و امكان رسيدگي آنان به برخي از روستاها را به صفر رسانده است و معلوم نيست در روستاهاي پايين دست اين منطقه چه خبر است.»

بلوچ بشاگردي بعلت عدم دسترسي به امکانات بهداشتي ابتدائي از طرف رژيم محکوم به مرگ است . در بشاگرد حتي مارگزيدگي بلاي جان و بدون شفا است« وي افزود: كساني كه دچار عقرب و مارگزيدگي مي شوند به علت درصد بالاي مسموميت مجبور به پذيرش مرگ هستند و معمولا هيچ كدام از آنها جان سالم به در نخواهند برد.»

در بشاگرد راه فرعي نيز وجود ندارد« نبود امكانات خودرويي بر دشواريهاي كار فعالان بخش بهداشت و درمان بشاگرد افزوده و امكان رسيدگي آنان به برخي از روستاها را به صفر رسانده است و معلوم نيست در روستاهاي پايين دست اين منطقه چه خبر است.» تا براي انتقال بيماران به درمانگاه از خودرو و يا ماشيني استفاده شود« به علت دور بودن روستاها مردم محروم مناطق دورافتاده نمي توانند خود را به اين مراكز برسانند و معمولا در بين راه ها جان خود را از دست مي دهند. » و مردم بناچار به خود درماني روي مي­آورند.

ميرخليلي بر وجود تبعيض در بشاگرد چنين اذهان ميدارد « با وجود اين تبعيضات فراوان، نسل آينده بشاگرد يقيناً از جهالت و بيسوادي پدران و مادران خود شكايت مي كنند. وي افزود: آيا اين عادلانه است كه چند رئيس جمهور و دولت بيايند و بروند اما هنوز پروژه مطالعه بشاگرد به پايان نرسد.

مردم بشاگرد از خود مي پرسند كساني كه در طول 24 سال گذشته در اولويت بوده اند ديگر كه هستند و چه رنجي داشته اند كه هنوز بعد از گذشت اين مدت نوبت به ما نرسيده است.»

وي سپس با يک حساب سرانگشتي نشان ميدهد که رژيم، مردم بلوچ بشاگرد را به فراموشي(عمد) سپرده است« از همه يارانه هاي دولتي، مصالح ساختماني، وام ها و تسهيلات توزيع شده در كشور، سهم بشاگرد چقدر بوده است؟ آيا سزاوار است دانش آموزان بشاگرد در زير سايه درخت و كپر درس بخوانند ولي طرح كپرزدايي هم شامل آنان نشود؟

مردم بشاگرد از خود مي پرسند كساني كه در طول 24 سال گذشته در اولويت بوده اند ديگر كه هستند و چه رنجي داشته اند كه هنوز بعد از گذشت اين مدت نوبت به ما نرسيده است.

اگر در سال، 5 كيلومتر راه ميناب به بشاگرد احداث شده بود تاكنون بايد 120 كيلومتر جاده آسفالته داشتيم، اگر در هر سال يك مدرسه راهنمايي ساخته مي شد، تاكنون 24 مدرسه راهنمايي مورد بهره برداري قرار مي گرفت و اگر در طول خدمت هر رئيس جمهور يك درمانگاه احداث مي شد تاكنون 5 درمانگاه در بشاگرد وجود داشت.
اگر هر سال 10 كيلومتر جاده فرعي روستايي آسفالت مي شد 230 كيلومتر راه آسفالت روستايي داشتيم و اگر در هر سال 20 كيلومتر راه مناسب روستايي غيرآسفالته درست مي كرديم الان 460 كيلومتر راه روستايي داشتيم.

بشاگرد از مناطق زلزله زده، سيل زده و طوفان زده و جنگ زده هم بدتر است. در طبس فردوس، قائنات، رودبار، منجيل و لار زلزله آمد اما چه زود بازسازي شد، شهرهاي جنگ زده بازسازي شدند اما مشكلات بشاگرد همچنان باقي مانده است.»

رژيم محروميت بشاگرد را بگردن مسئولان انداخته و خود را حامي مستضعفان و محرومان بشاگرد جلوه ميکند«به اعتراف بسياري از آگاهان، مسئولان اجرايي بويژه مديران سياسي تنها يك حكم خشك و خالي از مسئولان بالا دست دارند و هيچ گونه حمايتي از آنان به عمل نمي آيد.» اما اين ترفند رژيم چنان بي­اثر است که با تمسخر مردم روبرو است. زيرا مقامات بلند پايه رژيم منجمله آيت الله موسوي اردبيلي از بشاگرد بازديد بعمل آورده­اند و با چشمان خود از اوضاع و عقب­ماندگي بشاگرد بخوبي آگاهند. اردبيلي زماني كه فقر ونداري مردم را ديد از آنها پرسيد چه مي خواهيد؟ به چه چيز نياز داريد؟ به او گفته شد، آب نداريم. جاده نداريم و يا بهتر بگوئيم هيچ نداريم و مسجد مي خواهيم. آيا اردبيلي از خوابي گران بيدار شده بود و چنين سوا ل نمود که مردم بشاگرد چه ميخواهند!؟ بعيد بنظر ميرسد که مقام بلند پايه­اي بدون اندک مطالعه­اي از مسائل منطقه به يک سفر و ماموريت دولتي دست بزند!

بنابر نامه ميرخليلي نماينده بشاگرد، رئيس جمهور اصلاح­طلب نيز چشمانش را بر محروميتهاي مردم بشاگرد بسته است(بنده تمامي اين مسائل را، هم از طريق مجلس شوراي اسلامي و هم با مكاتبه با تمامي مسئولان ذيربط اطلاع داده ام و طي نامه اي 28 صفحه اي خطاب به رئيس محترم جمهوري موارد را اعلام كرده ام تا شايد مقدار كمي از دين خود را در مقابل مردم مظلوم بشاگرد انجام داده باشم.)

وي سپس چنين مايوسانه ميگويد«صداي ناله مردم به خارج از بشاگرد نمي رسد و فرياد مردم اين ديار در گلو خفه شده و گويا گوش شنوايي نيز وجود ندارد. بشاگرد از زندان هم بدتر است. آتش هر اندازه زياد و بزرگ باشد و زبانه بكشد روزي تمام مي شود و فروكش مي كند اما آتش فقر مردم بشاگرد روز به روز و لحظه به لحظه شعله ورتر مي شود.»

پس برهمگان آشکار است که رژيم يک سياست حساب شده در قبال ملت بلوچ دارد و اينکه بشاگرد از نظراستاني تابع بلوچستان هست يا نه، براي رفع محروميتش فرقي ندارد و محکوم به فقر است، زيرا سرزمين بلوچ­هاست. مسئول حوزه نهاد نمايندگي خامنه­اي در دانشگاه علوم پزشکي، سيد عباس تقوي(حجت­الاسلام) که براي فريب مردم بشاگرد اقدام به سفر کرده اعتراف ميکند که با ادامه سياستهاي رژيم، بشاگرد تا 100 سال ديگر در اوج مظلوميت و محروميت باقي خواهد ماند«بشاگرد در اوج مظلوميت و محروميت است و اگر خدمات رساني به همين نحو ادامه داشته باشد تا 100 سال ديگر هم بشاگرد عوض نخواهد شد.»

 بسي درد آور است که از 45 نفرديپلم بشاگردي که به صورت حق­التدريس معلم بودند حتي يک نفر هم استخدام رسمي نشود و جاي آنها را افرادي از ساير مناطق بگيرند« از تعداد 45نفر ديپلم شاغل بشاگردي كه به صورت حق التدريس در مدارس اين منطقه خدمت مي كردند حتي يك نفر هم رسمي نشد، ولي افراد ديگري از ساير مناطق در همان زمان با استفاده از سهميه بشاگرد قبول شدند و به استخدام رسمي آموزش وپرورش درآمدند!» و به استخدام رسمي در آيند!!!

آري آتش فقـر در بشاگرد همانند بسياري ديگر از مناطق بلوچستان شعله­وراست و بيداد ميکند. بنابرآماري که رژيم خود در روز چهارشنه 14 آبان منتشر کرده، بلوچستان با شاخص توسعه انساني 54 درصد، در رتبه آخر قرار دارد. آنچه را که رژيم براي ملت بلوچ به ارمغان آورده، سرکوب و تبعيض، گرسنگي و بيکاري، بيسوادي و جهالت... است. جاي تعجب نيست که بلوچ بشاگردي و شايد بسياري ديگر از ملت بلوچ با پديده ايران و ايراني احساس بيگانگي ميکنند. کدامين برنامه عمراني و سياسي درايران سبب ميشود تا ملت بلوچ با شکمي­سير و جوي عاري از تبعيض، مهر ايران را به دل داشته و نام رئيس جمهورش را بياد داشته باشد؟

 ______________

 رضا امير خاني :

آن چه در بشاگرد ديدم، نوشتني نبود، ديدني هم نبود. چيز ديگري بود. پاره‌اي از اين دنيا نبود كه بگويمت . قلم از توصيفش قاصر است. بشاگرد قطعه‌اي از دنياي ديگر است كه يله در زمين رها شده است. كسي كه همه چيز را مي‌داند و مي‌بيند، خواسته تا تكه‌اي از زمين را جورِ ديگري به ما نشان دهد. نه گمان بري كه پوششِ گياهي‌اش را تغيير داده يا آسمانش را رنگ ديگري زده است. نه... او تكه‌اي از زمين را خالي كرده است. جوري كه هيچ پيرايه‌اي را برنتابد. خاليِ خالي. و همين خلا پاكي آن را تضمين كرده است. آدم‌هايي نحيف و لاغر اما دوست‌داشتني، كه آن‌سان بي‌چيزند كه فقط آدميت‌شان را مي‌بيني. كت و شلوار و مبايل و ساعت و اتومبيل و قرارِ قبلي و ميز و دورانِ گذار و از اين جنس مزخرفات، پاره‌‌اي اوقات به قدري دور و برِ ما را شلوغ مي‌كنند كه در آينه خودت را پيدا نمي‌كني. خرت و پرت‌ها گرداگردت را فرا مي‌گيرند و خودت هم مي‌روي لادستِ يكي از آن‌ها. اما مردمانِ بشاگرد را هيچ پيرايه‌اي در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچه‌اي به قاعده‌ي ستر عورت و دستاري كوده نام، بر سر... عور در برابر نسيم. بدنِ لاغرشان را كه مي‌ديدي، از گوشتِ تنت متنفر مي‌شدي. اگر گوشت نبود، ساده‌تر در معرضِ نسيم مي‌ايستادي و نسيم مي‌توانست همه‌ي وجودت را در آغوش بگيرد. چنان سبك مي‌شدي كه نسيم بلندت مي‌كرد؛ آن‌سان كه برگي را. چه چيزِ ديگري مي‌تواني بنويسي زماني كه هيچ چيزِ ديگري نيست...

4- صبح نه با طلوع خورشيد، كه با صداي اذانِ كپرنشينان آغاز مي‌شود. كنارِ هر كپري مردي را مي‌بيني، كوده به سر پيچيده كه ايستاده و دست بر گوش نهاده و اذان مي‌گويد. چشم‌ها را مي‌مالي. كجا ايستاده‌ايم؟ هزاره‌ي سوم كو؟ نتايج انتخابات چه شد؟ ورود اتومبيل‌هاي خارجي... پنداري همان نسيمي را استنشاق مي‌كني كه شنيده بودي در صدرِ اسلام مي‌وزيد. و بعد هم كار.

5- جامعه‌اي كه چپ‌ها سال‌ها پزش را به ما داده بودند و ما كه تا نوكِ بيني‌مان را به زحمت مي‌ديديم، گمان مي‌كرديم علي‌آباد هم شهري شده است و آرام آرام يا بلند بلند حسرتش را مي‌خورديم. پاره‌اي توي تاريكي براي رسيدنِ به آن سينه مي‌زديم و عده‌اي جلو دسته گريبان چاك مي‌داديم... در جامعه‌ي سوسياليستي بر عهده‌ي هر كسي وظيفه‌اي است. پول نبايد تنها ملاكِ ارجمندي كار باشد. كار براي مردم، به اندازه‌ي توان؛ استفاده از مردم، به اندازه‌ي نياز... وه كه چه خيال باطلي... ديوارها فرو ريخت. فقر، فساد، بيماري، بي‌عدالتي، كاست‌هاي اجتماعي... فروپاشي را كه ديدند تهي بودنِ شعارها -آرمان‌ها- را تا مغز استخوان احساس كردند. يكي نوميد شد و شروع كرد در موردِ خواهر و مادرِ هر چيز سخن‌راني ارائه كردن (همان اميدِ در عين ياس كه سال‌ها مرام‌نامه‌هاي حزبي در مغزش چپانده بودند.) ديگري نوميد شد، اما بازانديشي كرد و يك‌هو با خواهر و مادرش شد شهروندِ جامعه‌ي كاپيتاليستيك جهاني! (همان سرمايه‌سالاري زالوصفتانه كه مرام‌نامه‌هاي حزبي سال‌ها مجيزش را گفته بودند.)

بشاگرد همان چيزي است كه سال‌ها به ما پزش را داده بودند. البته ميدانِ سرخ ندارد. اين يكي نه ديوارهاي آهنين دارد، نه كا.گ.ب. نه از كاپيتال ماركس خبري هست، نه از منشورِ برادري، نه از قطع‌نامه‌ي 1917. نه مدعاي كذبي دارد كه گوشِ فلك را پاره كند، نه ادعاي كاذبي كه خيال كند سقفِ فلك را مي‌شكافد.

در بشاگرد بلندترين چيزي كه مي‌بيني، يك مسجد است. مسجد خميني‌شهر. بزرگترين ساخته‌ي بشر در آن ناحيه. (مگر مسجد ساخته‌ي انسان است؟ انسان ساخته‌ي مسجد است...) تنها كتابي كه به راحتي پيدا مي‌كني، قرآن است و مفاتيح. (مكتوب ديگري هم مي‌خواهي؟) از ادعا خبري نيست. هيچ كس حرف نمي‌زند. كار مجال نمي‌دهد. انديشه خود را در زنده‌گيِ ايشان جا انداخته است. اني اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنا و فرادا، ثم تتفكروا... پس با زنده‌گي‌شان مي‌انديشند، با زنده‌گي‌شان حرف مي‌زنند. (مگر تعريفِ زنده‌گيِ روشن‌فكرانه چيزي جز اين است؟)

او كه مي‌ديد و مي‌بيند و خواهد ديد، غربال به دست آمده و سوا كرده است. عرب و عجم، ترك و اصفهاني و لر و... چه مي‌نويسم، غربال كرده است جنسِ انسان را؛ آن‌هايي از غربالِ او گذر كرده‌اند كه هيچ پيرايه‌اي به خود نبسته بودند. گزين‌شده‌ها آمده‌اند و بشاگردي شده‌اند. (حالا مي‌فهمم كه او كه غربال به دست خواهد آمد، چه‌گونه يارانش در دريايي از خون و عرق گزين خواهد كرد.)

اين‌جا نه پولي هست و نه ترفيعي، نه مقامي و نه انعامي، نه ميزي و نه مجيزي، نه تقديرنام‌چه‌اي هست و نه مداليونِ افتخاري. هر چه هست، عشق است. پس همه عاشقند و قيافه‌ي عاشق‌ها را دارند. نه مثلِ ما كه چهره‌ي معشوقكان را به خود گرفته‌ايم تا بيايند و نوازش‌مان كنند.
نمي‌دانم تا به حال به دقت به خادمان هيات‌هاي امام حسين نگريسته‌ايد يا نه... نوكرند؛ اما نه نوكرصفت. ايشان خادمانِ ذاتِ ديگري هستند و ميهمان‌هاي او را به واسطه‌ي او، متواضعانه اكرام مي‌كنند. در بشاگرد همه خادمانِ ديگري‌اند. و هر كدام گمان مي‌برد كه ديگري -هر كه باشد- مخدوم اوست.

پس آن‌جا زنده‌گي نه چونان شعارِ سوسياليست‌ها است كه "كار براي مردم، به اندازه‌ي توان؛ استفاده از مردم، به اندازه‌ي نياز... " كه كار براي خدا بيش از توان و... همين.

حتماً مي‌پرسيد كه كجاست اين بشاگرد. در كدام استان است... هيچ استان‌داري جواب‌تان را نخواهد داد... بشاگرد در دل‌هاي ماست، اگر پاك نگاهش داريم و عاشق.

  ___________________

 1- بشاگرد منطقه‌اي است وسيع در عرضِ جغرافيايي 26 درجه و 45 دقيقه و طول جغرافياييِ فلان. محصور بينِ استان‌هاي هرمزگان و كرمان و سيستان و بلوچستان. آب و هواي گرم. تپه‌ماهورهاي آب‌رفتي. پوششِ گياهيِ فقير. بيش از هشتاد هزار نفر جمعيت كه در اين منطقه پراكنده شده‌اند.

 ______________________

 بشاگرد جائيست که گنجي را ( يکي از شرکت کنندگان در کنفرانس برلين ) به آنجا تبعيد کردند .

بشاگرد تبعيد در سال‌ زندان‌ ، 5 سال‌ گنجي‌ 10

 غلامعلي رياحي وکيل اکبر گنجي در گفتگو با ايسنا از محکوميت ده ساله و تبعيد پنج ساله موکلش خبر داد . به گفته رياحي ، گنجي به دليل اتهام شرکت در کنفرانس برلين به چهار سال ، در اختيار داشتن بولتن محرمانه وزارت ارشاد به چهار سال ، توهين به رهبري و نظام به 18 ماه ، تبليغ عليه نظام به 6 ماه زندان ، و همچنين 5 سال تبعيد به بشاگرد محکوم شده است .
 ______________

 وزير بازرگاني " محمد شريعتمداری" در باره وضعيت آقاي گنجي توضيح داده است:
................ اگر اين جنگ تحميلي نبود، اگر توطئه هاي مداوم استکبار جهاني نبود، خزانهء ما وضعيت بهتري داشت و ما مي توانستيم به جاي نقطهء خوش آب و هواي اوين که احتمالا با فيزيک جناب آقاي گنجي سازگار نيست ايشان را در شهرستان "بشاگرد" سکونت دهيم که متاسفانه بنا به دلايلي قادر به چنين کاري نيستيم.............

 ___________________

 در بشاگرد دو ساختمان بيشتر ديده نمي شود . يکي مسجد يا همان حوزه علميه که از آن بعنوان خوابگاه استفاده مي کنند . و ديگري ساختمان کميته امداد امام خميني . کميته اي که با ديدن وضعيت اين مردم هنوز هم کاري از پيش نبرده . کميته اي که افرادش شبها جوجه کباب ميل مي فرمايند در حالي که در کنارشان کودکان بي نوا با کشک و آب به خواب ميروند .

 _____________

 فکر ميکنم بسه ديگه . به اندازه کافي نوشتم . و در آخر هم به نظر من

 همونطور که نماينده خامنه­اي، سيد عباس تقوي در سفرش به بشاگرد پيش­بيني کرده، با استقرار و تداوم نظام­هاي ضددمکراتيک در ايران تا صد سال ديگه هم بشاگرد و کل بلوچستان در محروميت کامل باقي خواهند موند و شعله فقر و تبعيض دامنگير ملت بلوچ چه در بشاگرد و چه ديگر جاهاي بلوچستان ميشود و بموازات آن ايراني بودن در دل ملت بلوچ در هر جا که باشه راهي پيدا نخواهد کرد.

شعله­وري آتش فقـر در بشاگرد و بلوچستان نشانه غفلت و مايه شرمساري رژيم است.

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۳

سوالات کنکور

 دوستای گلم امشب اصلاْ قصد آپديت کردن نداشتم ولی همين الان يه خبر مهم بهم رسيد که حيفم اومد براتون نذارم . خبر اينه :

در حالیکه یک سایت ناشناس و مشکوک در آستانه کنکور دانشگاه آزاد اسلامی اقدام به فروش سوالات کنکور نموده است , برای اولین بار دانشگاه پیام نور موضوع فروش سوالات توسط موسسات غيرمجاز را تائید کرده و اسامي 600 نفر را از ليست پذيرفته‌شدگان حذف نمود.

به گزارش بخش خبر سايت اخبار فن آوري اطلاعات ايران، از سايت http://www.setarehsorkh.com ، چند روزی است یک سایت مجهول الهویه به آدرس http://azmoon83.com فروش سوالات کنکور دانشگاه آزاد را از طریق ایمیل تبلیغ مینماید

بحث لو رفتن سوالات کنکورهای سراسری رده های مختلف چند سالی است به طور جدی مطرح میباشد . ما به صحت وسقم ادعای سایت بالا کاری نداریم ولی کنکور دغدغه اصلی خانواده های ایرانی را تشکیل داده و عدم قبولی در آن تاثیر روحی روانی فراوانی بر روی جوانان این مرز و بوم دارد. چه بسا خانواده هائی که تمام یا بخش بزرگی از درآمد خود را جهت قبولی فرزندان خود خرج مینمایند .
واقعا چگونه است که زحمات چندساله خانواده ها اینچنین و به این راحتی مورد تهدید قرار میگیرد ؟ ...

تا به حال گفته میشد اینها همه شایعاتی بیش نیست ولی مصاحبه ایسنا با دكتر ظهور، رييس دانشگاه پيام‌نور در تاریخ 10/04/83 در واقع به نوعی اعترافی بود به حقایقی تلخ...!!!

متن کپی شده مصاحبه ایسنا با دكتر ظهور، رييس دانشگاه پيام‌نور

جمعي از داوطلبان آزمون دوره‌هاي فراگير دانشگاه پيام‌نور، در اعتراض به عدم اعلام اسامي‌شان به عنوان پذيرفته‌شدگان، در برابر اين دانشگاه تجمع كردند.
به گزارش خبرنگار سرويس آموزشي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دانشگاه پيام نور پس از اعلام نتايج، اسامي 600 نفر از داوطلباني را كه نمره اكتسابي آنها بالاتر از حد معمول بود، جزو قبول‌شدگان اعلام نكرد.
مسئولان دانشگاه پيام‌نور دليل عدم ثبت‌نام و پذيرش اين دسته از داوطلبان را امكان دستيابي آنها به سوالات از طريق موسسات غيرمجاز آموزشي بيان كرده‌اند.
دكتر ظهور، رييس دانشگاه پيام‌نور روز گذشته در اين باره در جمع اعضاي هيات علمي دانشگاه، گفت: دانشگاه پيام نور از مدت‌ها قبل با وجود هشدارهاي مختلف و علي‌رغم آنكه افشاي آن ممكن بود موجب ايجاد مشكل براي دانشگاه شود، مصمم بر افشاي موضوع فروش سوالات توسط موسسات غيرمجاز بود.
وي با بيان اينكه تمام معترضين لزوما جزو اين ليست نبودند، افزود: در ميان اين افراد، عده‌اي جزو مردودين بودند كه با بهانه عدم اعلام اسامي‌شان، دانشگاه را براي پذيرش خود، تحت فشار قرار داد‌ه‌اند.
دكتر ظهور درباره تكليف اين داوطلبان، اظهار كرد: با وجود آنكه نسبت به تخلف تعداد زيادي از اين افراد اطمينان داريم، ولي آنها مي‌توانند در امتحان مرداد ماه مجددا شركت كنند تا درصورت قبولي، پذيرفته شوند و يا اينكه اين گروه به عنوان دانش‌پذير، واحدهاي درس ديگري را به عنوان پيش‌نياز بگذرانند و آزمون آن را بدهند.
گفتني است، بنا بر اظهارات تني چند از داوطلبان، دكتر ظهور علي‌رغم آنكه شركت در آزمون را شرط تحصيل اين افراد بيان كرده بود، به برخي از داوطلبان معرفي‌نامه ثبت‌نام داد


آدرس اصلی خبر مصاحبه:
http://www.isna.ir/news/NewsContent.asp?id=400596&lang=P

خب اينم يه نمونشه ديگه . خوش بحال اونهايی که گرفتن و قبول شدن و هيچکس هم نفهميد .

يه چيز مهم هم بگم که شايد براتون جالب باشه . بعد از مکاتباتی که با مريم داشتم تصميم گرفتم رايت کليک رو آزاد کنم که ديگه خيال همتون راحت باشه و اينقدر فحشم ندين . تازه با خودم قرار گذاشتم يه سری چيزها هم که تو بلاگ بدرد ميخوره بهتون آموزش بدم . پس از همين الان منتظر باشين .

راستی خيلی وقته که بهتون قول دادم راجع به بشاگرد بنويسم . تقريباْ داره تموم ميشه . تا چند روز ديگه ميذارم شما هم بخونين .

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳

شب زنده داری

 

شب و تنهایی و سکوت . که بجز ناله های قوطیهای سرماده صدایی بگوش نمی رسد ! برای چه بیدارم ؟

از چه رو این لحظه از شب را که غیر از دشمنانم ( خفاشان . غوکهای گرسنه ) جانداری بیدار نیست در اندک فضای سبز جلوی شهرک نشسته ام ؟

کاش میتوانستم بگویم : چون به تو قولی دادم . قول دادم هرگز درسم را از یاد نبرم . قول دادم اول از هر چیز به آن فکر کنم ولی ...

ولی اینک که در این تنهایی به سر میبرم میدانم ... میدانم که آن قول بهانه ای بیش نبود برای فکر کردن به تو .....

بچه ها من اینجوری نوشتن رو بلد نیستم . جونم در اومد تا همین چهار خط رو نوشتم . مثل همیشه می نویسم . اگه خوشتون نیومد بگین تو پست بعدی ادبی می نویسم

نمی دونم چرا این موقع شب از خونه زدم بیرون اومدم تو چمنهای جلوی بلوک نشستم . چهار تا کتاب تو یه دستم . یه خودکار مشکی و یه ورق سفید هم ( همین که روش می نویسم ) تو دست دیگم . قبلاً بهتون گفته بودم که عادت دارم مطالبمو آنلاین بنویسم ولی ایندفه نمی دونم چرا اول دارم رو کاغذ می نویسم ؟ ( شاید دارم از کلاغ تقلید می کنم ! ! ! )

الان بغیر از صدای دوستام ( جیرجیرکها ) و صدای کولرهای آبی هیچ صدای دیگه ای نمی آد . همه مردم خوابن . امشب بی خوابی زده به سرم . کلی آف قشنگ داشتم . بعد از خوندنشون به هوای درس از خونه زدم بیرون . گفتم میرم بیرون کلم هوا بخوره بشینم بخونم ولی . . . ولی آدم یه جای جدید که میره نمی تونه درس بخونه . ( الان اصفهانم . خونه آقای المپیک . البته من بهش میگم آقای المپیک . بعداً راجع بهش براتون مینویسم ) . یاد خونمون افتادم . یه شبی مث امشب رفتم بیرون درس بخونم . هوا خیلی توپ بود . احمد ( باغبونمون ) اومد کنارم . ( شبها آبیاری میکنه . روزها تا ظهر می خوابه . اینم یه نمونشه . تازه جواب هم می ده ) کلی با هم گپ زدیم . تا خود صبح اونجا بودم ولی یک کلمه هم درس نخوندم . حالا هم دقیقاً همونجوریه .

آسمون اصفهان خیلی قشنگه . لااقل از مال تهران بهتره . من اصلاً آسمون تهران رو دوست ندارم . ستاره هاش خیلی کمه . اگه قرار باشه ستاره ها رو بین مردمش تقسیم کنیم . . . واااااااای . . . چه دعوایی میشه . . . دیگه دادگاه ها برا شاکی ها جا کم میآرن .

نمی دونم چندتا تون به ستاره ها اعتقاد دارین ؟ چند تا تون مطمئن هستین که تو آسمون یه ستاره برا خودتون دارین ؟ یه ستاره که مال خودِ خودتون باشه . یه دونه شریک هم نداشته باشین . من که اعتقاد دارم . تازه اگه می ذاشتن خودمون انتخاب کنیم من اخترک ب612 رو انتخاب می کردم ( هر چند می دونم قبلاً انتخاب شده ) آخه می دونین اونجا انقدر کوچیکه که با تکون دادن صندلیت می تونی هرچقدر دلت خواست غروب آفتاب رو ببینی .

.........

بچه ها نمی دونم کجاس ولی یه جایی همین دور و ورا یه جیرجیرک داره آواز می خونه - آخی - کاشکی اینجا بودی ..... . از من می شنوین یه شب این موقع ( 3:20 دقیقه صبح ) برین تو پارک محلتون . یا باغ خونتون . یه جایی که چمن داشته باشه . رو چمنها دراز بکشین و حالشو ببرین . ( اصلاً هم نگران کثیفی لباستون نباشین . اگه با چمن دوست بشی لباستو سبز نمی کنه . ) تازه می فهمین که صدای جیرجیرک اونقدرها ها که فکر میکنیم آزاردهنده نیست .

یه چیز دیگه هم که امشب خیلی خوشحالم میکنه - اینه که - همون بهتر که آدمها صدای مارمولکها رو نمی شنون وگرنه خدا می دونه چه مشکلاتی پیش میومد . راستی تا حالا صدای مارمولک رو شنیدین . مطمئنم میگین نه . اگه میشد حتماً براتون میذاشتم ولی شرمنده . از دوستام هم فقط مسافر کوچولو ، قارقولک و کلاغ صداشو شنیدن . تازه اونها هم بهش پی نبردن(الان رو نمی دونم ولی اون موقع متوجه نشدن ) می دونین صدای مارمولک یه چیز شبیه صدای سوسکه . اونو دیگه همتون شنیدین . این جور صداها قبل از اینکه شنیده بشن ، دیده میشن . بعد که آدم یخورده روشون فکر میکنه ، یهو صدا رو میشنوه . خیلی مسخرس نه ؟

_____________________________________

اینها نوشته های دیشبم بود . دیگه کاغذم تموم شد وگرنه خیلی چیزهای دیگه هم بود که بنویسم . را جع به ستاره تون حتماً فکر کنین . پیداش میکنین . مطمئنم .

 

و عشق،تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن.

 

_____________________

شبي با آسمان به درد و دل نشستم.ازغم دل گفتم وبس خموش بشکستم ماه،ابر،ستاره ... هر کدوم براي تسکين دل من از خود گفتند...

ماه گفت: هيچ وقت اميد خود را از دست نده، چراکه من سالهاي سال است که از دياري به ديار ديگه به دنبال معشوقم، خورشيد، در سفرم... هميشه به هر کجا که ميرسم، ميفهمم که او قبل از من اونجا بوده، پس باز به راهم ادامه ميدم...

<<خستگي در عاشقي معنا ندارد >>

ستاره گفت: هزاران هزار ستاره در آسمان هست، اما فقط يک ستاره حق توست!!

<< نه از حقت بگذر و نه پا فرا گذار >>

ابر گفت: پاکتر از باران ديگر چيزي نيست، آسمان وقتي دلگير ميشود غرش ميکند و مي بارد، غرشش درد و دل و بارشش مرحم آن!!

<< در هنگام غم چون ابر غرش کن و ببار >>

همه را گفتند و ديگر خاموش شدند،آن سه از دل و جان سرا پا گوش شدند هرچه صبر کردند سخن آغاز نشد، گلي از چهره ام شکفتن آغاز نشد ...

با خود به سخن همي نشستند... ديري نپائيد که گره از کار گسستند...

ماه چهره ات را برايم به تصوير کشيد . . . ستاره نامت را در آسمان برايم نوشت . . . ابر با آهنگ بارشش طنين صدايت را برايم تداعي کرد . . .

ناگهان دلم آرام گرفت . . .

<<‌دلم برات تنگ شده >>

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳

آشتی

سلام به همه دوست جونهای گلم

بابا خبری نیست به خدا

بعضی وقتها آدم یه کاری میکنه که برا درست کردنش باید کلی وقت بذاره

مرسی از اینهمه میل که تو پست قبلی برام فرستادین ( با این سرعت )

من ایندفه بیشترین میل رو داشتم . همیشه وقتی آپدیت میکردم چند روز طول میکشید تا دوستایی که برام میل میزنن دست به کار بشن ولی ایندفه تموم هکرها ، کرکرها و لاکرهایی که فقط برام میل میذارن تو عرض همین چند ساعت که از آپدیت میگذره برام کلی میل فرستادن

باور کنین یه سوء تفاهم کوچولو بود

راستش رو بگم تقصیر من بود می دونین نوید از آدمهای نیک روزگاره خب یه صحبتی هم با مسافر داشته . حالا که من اینطوری مطلب نوشتم یخوره شاکی شده . البته حق هم داره . ولی من از کجا باید می دونستم

تو آخرین تماسی که با نوید داشتم ( خسته و کوفته داشت از باشگاه برمیگشت ) همه چی برام روشن شد .

می دونین این چند تا مطلب آخرین خیلی انحصاری شده بود . آخه مسافر داشت میرفت و اینجا خیلی ها اونو می شناسن . من هم کلی حرف و شعر عاشقانه نوشته بودم ( طبق عادت ) . که اگه خاله رضوان هم شاکی نشه نوید حق داره اعصابش به هم بریزه .

من همین جا از همتون معذرت میخوام و از نوید ممنونم که ابن مطلب رو بهم یاد آوری کرد . یه چیز هم هست که بعنوان آخرین مطالب تو این گروه میخوام از زبون نوید بنویسم :

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان برادریست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ئیست

و قلب برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم .

روزی که هر لب ترانه ئیست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد .

روزی که تو بیائی ، برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم .

اینم از زبون خودم :

بسترم

صدف خالی یک تنهائئ است .

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری . . .

 

و شاید هم اینم حرف دل مسافر کوچولو باشه :

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد .

در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ،

سیب سرخ خورشید .

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شبِ تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام ، از لبها خواهم برچید .

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند .

ابر را ، پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دلها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها .

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان ها ، آب خواهم داد .

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت .

____________________________________________________________________________

آها یادم رفت بگم . اگه یه وفت خواستین از یه نفر شکایت کنین ( قابل توجه آقا نوید ) جون مارمولک میل تون رو تو کامنت ننویسین . آخه جلوی بعضی ها رو نمی شه گرفت . اینم یه جورشه دیگه

من و نوید الان حسابی با هم دوست شدیم و قراره یا اون بیاد تهران پیش من یا من برم اونجا اونو ببینم

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳

در جواب

*** در عرض يه دقيقه ميشه يه نفر رو خرد کرد . در عرض يه ساعت ميشه يکي رو دوست داشت . در عرض يه روز ميشه عاشق شد . ولي ! ولي ! يه عمر طول ميکشه تا يکي رو فراموش کني ***

بچه ها امشب چيزي آماده نکردم که بنويسم . آخه ميدونيم اصلاً قرار نبود امشب آپديت کنم ولي وقتي بهم خبر رسيد که دشمن پيدا کردم خيلي کنجکاو شدم بيام بخونم ببينم چي برام گذاشته

آقا نويد
اولاً من اصلاً فکر نمي کردم تو شهر شما تلفن هم باشه چه برسه به ASP و اينترنت و اين جور چيزها  

دوماً اگه حرس خوردن شير رو مي خشکونه پس تو که بيشتر حرس مي خوري بايد به فکر يه پستاندار شيرده باشي . آخه ميدوني شير سوبسيد دار هم اين روزها خيلي گرون در مي آد

تازه کی گفته که تو بهش نزديکتری  . از تهران تا بنگ لر ۳۶۴۵ کيلومتره . حالا تو اگه فقط ۱۰۰ کيلو متر هم با تهران فاصله داشته باشی فاصلت تا بنگ لر ميشه ۳۷۴۵ . ميبينی که من بهش نزديکترم

سوماً خوش بحالت که مسافر بهت قول برگشت داده . آخه اينجوري ديگه منت برگشتنش رو سر من نيست . 

چهارماً از هر 10 نفري که ميان اينجا 6 نفرشون همينجا نظر ميدن . بقيه هم از طريق ميل و مسنجر نظرشون رو ميدن (ميتوني راجع به صحت گفته هام از مسافر بپرسي ). اگه فکر ميکني که مطالب بلاگ بدرد خوندن نمي خوره ميتونستي يه جور ديگه نظرن رو بدي و به مسافر هم ربطش ندي . ولي باشه سعي ميکنم وقت بيشتري بذارم که خواننده ها بيشتر لذت ببرن ( البته بعد از امتحان)

آخرش هم بگم که من اگه پسر خوبي بودم امشب از کنجکاوي نوشته هاي تو ، خَر نمي شدم بشينم پاي اين اسباب بازي . پس پسر خوب هم خودتي
در ضمن اگه حرفي داري بلاگ جاش نيست . بهم ميل بزن . اگه خواستي اونجا ميزنيم تو سر و کله هم ديگه
حالا که کار به اينجا رسيد بذار يه آمار قشنگ هم بهت بدم . هر چند ميدونم شايد با اين کار هم من هم مسافر پيش خاله رضوان حسابي خراب بشيم ولي فکر ميکنم لازمه تو هم بدوني که :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اينها سانسور شد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تازه اينها بغير از اون چيزهايي يه که نمي تونم بگم(ببخشيد خاله ميدونم که اينها رو ميخوني )
.............................................................
از همه معذرت ميخوام که اين مطالب رو اينجا نوشتم . ميدونم درست نبود ولي مجبور شدم .
..............................................................
ساده جان حق با توئه . اين شعر از من نيست . من شعرهاي خودم رو با "مارمولکِ پير " ميذارم . اون " خودم " که نوشتم منظورم اين بود که اين حرف دل منه . فکر ميکردم متوجه ميشين . آخه شعرش خيلي معروفه
راستي ساز هم که گفتم درست حدس زدي . گيتار ميزنم.

 

sza : با اينکه خودتو معرفی نکردی ولی مطمئنم ميشناسمت . ببخشيد بايد بگم ميشناسمتون . حق با شماس اون زندگينامه مالِ يک سال پيشه . همين روزها تغييرات جديد زندگيم رو مينويسم . ولی پست اونها رو بذاريم برا چند وقت ديگه . اگه خواستين من به ميلی که از ..... دارم براتون ميفرستم که اگه به نظرتون خوب نبود عوضش کنم . آخه ميخوام راجع به .... بنويسم و شايد خيلی جاهاش رو شما نپسندين . هر چی باشه ..... . راستی نمی خوام تعريف کنم ولی با ظرفيت تر از شما آدم نديدم . هم شما هم ..... حسابی با رفتارتون من رو شرمنده کردين


__________________________________________

مي دَوَد آسمان
مي دود ابر
 مي دود دره و مي دود کوه
مي دود جنگل سبز انبوه
مي دود رود
مي دود نهر
مي دود دهکده ، مي دود شهر
مي دود ، مي دود دشت و صحرا
مي دود موج بي تاب دريا
مي دود خون گلرنگ رگ ها
مي دود فکر
مي دود عمر
مي دود ، مي دود ، مي دود راه
مي دود موج و مهواره و ماه
مي دود زندگي خواه و ناخواه
من چرا گوشه اي مي نشينم ؟

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

بعد ازرفتنت

 

                           بعد از رفتنت

 

شبی از پشت یک تنهائی نمناک و بارانی تو را با لحجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهائی که در تنهائی ام روئید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

" دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویائی

و من تنها برای دیدن زیبائی آن چشم

تو را در دشتی از تنهائی و حسرت رها کردم "

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ؟

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم !

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؟ ، تا کی ؟ ، برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمانِ زیبایِ توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

" تو هم در پاسخ این همه بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم "

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

خودم

_________________________________________________

 

سلام

مسافر کوچولو هم بالاخره رفت

میگن شاید دیگه برنگرده

ولی خودش گفت برمی گرده

نمی دونم شاید اونجا انقدر بهش خوش بگذره که دیگه فکر برگشتن هم نکنه . آدم که کف دستشو بو نکرده

دلیل نمی شه چون یه روزی گفته برمی گردم حتماً برگرده

 

دیروز سازم رو گرفتم دستم و با خودم گفتم :

دروغه روز دوباره یک دروغه دیگره

ولی انگار یه حسی بهم میگفت :

یک نفر می آد که من منتظره دیدنشم

گفتم : کو یارم ، یارم کو ، نازنین نگارم کو

گفت : هق هق و نجوا قدعن

گفتم : سکوتم از رضایت نیست

گفت : به دنبال کدوم حرف و کلامی ، سکوتت گفتن تموم حرفاس

گفتم : خوابم یا بیدارم

گفت : برای خواب معصومانه عشق ، کمک کن بستری از گل بسازیم

گفتم : اون پرنده تو بودی پیرهن ابرو دیرد . . .  اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید

گفت : ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم

گفتم : اون ور دنیا شبه این ور دنیا روز

گفت : دلم از این روز و شب خونه خونه

گفتم : آدما از آدما زود سیر میشن

گفت : من و تو آدم و حوا نبودیم . جدا از مردم دنیا نبودیم

گفتم : ما به هم محتاجیم ؟ ؟ ؟

گفت : مثل ما به آدما ، مثل یه ماهی به آب ، مثل آدم به حوا

گفتم : نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا

گفت : هیس س س س

گفتم : نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما

گفت : هیس س س س

سرم رو بالا آوردم و تو چشاش نگاه کردم

ابر چشاش شروع به بارش کرده بود

دیگه نتونستم نگاش کنم

همونطور که سازم رو جمع میکردم زیر لب گفتم

همون بهتر که ساکت باشه این دل

و باز هم 

برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایش دعا کردم

 

 

 

 

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳