بازم منمreza_farokh



سلام دوستان
اين دومين كارِ منه . ميدونم كه بازم خوشتون نمياد . ولي جونه من بيكار كه شدين بخونينش .
قبل از هر چيز از دوستانِ عزيزي كه نظرشون رو داده بودن خيلي خيلي تشكر ميكنم . لطف كردين.
اين نظرها باعث شد كه بفهمم اون نوشتة قبليم خيلي آبكي بوده و بدردِ درِ پيت هم نمي خورده . چون نه پيامي داشته ، نه كسي تونسته از اون استفاده كنه . و فهميدم كه خواننده ها فقط وقتشون رو تلف كردن و راضي هم نشدن . بهر حال از ايندفه ميخوام يه جورِ ديگه بنويسم . ( يادتون باشه كه اين نوشتهها رو دارم تو پادگان مينويسم . قبلاً گفته بودم كه سربازم ) . ميخوام سعي كنم تو نوشته هام هم داستان باشه ، هم پيام ، هم آموزش و . . . . البته حق بدين بهم اگه يخورده مبتدي گونه باشن .
براي شروع كار ميخواستم يه داستان از داستانهاي سري كتابهايِ كتابك ( كتاب دانشجويي ) كه متعلق به دانشجويان دانشگاه صنعتي شريفِ براتون بنويسم ولي فكر كردم بهترِ اول با اونها هم هماهنگ كنم تا مشكلي پيش نياد . ( متوجه كه هستين ) .
بعدش هر چي فكر كردم يه چيزي بنويسم كه پيام داشته باشه ، نتونستم .
دستِ آخر هم تصميم گرفتم از اين چيزهايي كه خودم بلدم براتون بنويسم . راجع به كامپيوتر . شما هم اگه سؤالي داشتين برام بنويسين . يا بلدم ، جواب ميدم مشكلتون حل ميشه ، يا اينكه بلد نيستمُ آبروم پيشِ همتون ميره . پس تُرو خدا سؤالهاي سخت ، سخت نپرسين .
اينبار ميخوام براتون از رجيستري و دو ، سه تا كار جالب با اون صحبت كنم . نميدونم تا حالا با رجيستري كار كردين يا نه . ولي توصيه ميكنم اگه بلد نيستين هيچ وقت اين كار رو نكنين .
اول بذارين دو تا نكتة مهم راجع به رجيستري بگم بعد شروع كنيم به كار .
1- هميشه قبل از كار با رجيستري يه Back up از رجيستري بگيرين ، تا اگه خدايِ نكرده وسط كار با مشكل مواجه شدين خيالتون راحت باشه كه ويندوزتون از بين نميره .
2- هيچ وقت چيزي رو كه نمي دونين چيكار ميكنه دست كاري نكنين ، ما از بچگي ياد گرفتيم كه همه چيز رو خودمون امتحان كنيم و چيزهاي جديد بدست بياريم . ولي خواهشاً تو اين يه مورد از اين كارها نكنين . سعي كنيد هميشه از آخر به اول كار كنيد . يعني بدونين كه چيكار ميخواين بكنين و مطمئن باشين كه چيزي كه تغيير ميدين ، چه كاري انجام ميده . هيچ وقت به اين فكر نكنين كه امتحان كنم ببينم چي ميشه . ممكنه بعضي وقتها يه چيزهايي هم اينجوري ياد بگيرين ولي مسلماً بعد از مدتي دچار مشكل ميشين .
ورود به رجيستري :
براي اينكار كافيه در منوي Run دستورِ Regedit رو تايپ كنيد . بعد از اجراي اين دستور پنجره اي ظاهر ميگرد كه همان رجيستري است .
از اين به بعد بايد حسابي حواستون باشه كه دارين چي كار ميكنين.
قبل از هر چيز يه نسخة پشتيبان از رجيستري بگيرين كه بعداً مشكلي نداشته باشين .
طرز تهية نسخه پشتيبان از رجيستري :
براي اين كار فقط كافيه آدرس زير را در منوهاي رجيستري دنبال كنيد :
Registry\export registry file
حالا يه اسم ميدين و يه آدرس براي ذخيره . بعد هم گزينة save رو ميزنيد .
بهمين راحتي يه backup از رجيستري درست كردين . حالا هر جا كه احساس كردين رجيستريتون مشكل داره ميتونين از اين پشتيبان استفاده كنيد .
استفاده از نسخة پشتيبان :
همون آدرس رو ميرين با تفاوتي كه در زير مينويسم :
Registry\import registry file
ايندفه بايد آدرسي رو كه پشتيبان رو اونجا save كردين بدين و بعد open رو بزنيد .
هر كدوم از اين كارها ممكنه با يكم تاخير اجرا بشه . شما نگران نباشين . يوقت End task نكنين كه كلِ زحمتاتون هَدر ميره .
خُب حالا بريم سرِ اصلِ مطلب .
اين محيط از دو قسمت تشكيل شده .
الف) سمت چپ : كه از يك ريشه به نام My computer و 5 شاخه تشكيل شده ، كه هر كدام از اين شاخه ها شامل تنظيمات خاصي ميباشد . اين قسمت براي ما مانند My computer عمل ميكند و ميتوانيم به قسمتهاي مختلف رجيستري برويم .
ب) سمت راست : كه مربوط به اطلاعات قسمت چپ ميباشد . درواقع شما بر روي هر كدام از گزينه هاي سمت چپ كه قرار داشته باشين اطلاعات مربوط به آن گزينه در سمت راست نمايش داده ميشود .
در قسمت سمت راست (كه از اين به بعد قسمت دستورات ناميده ميشه) اگه دكمة سمت راست مؤس ( right click) كنيد ، گزينة new ظاهر ميشه كه عمدة كار ما با اين گزينة ست . دستورات رو هم بايد از همينجا وارد كنيم .
حالا بذارين اولين دستور رو براتون بگم . تا حالا شده يه قسمت از هاردِتون رو نخواين ديگران ببينن، يا مثلاً دوست نداشته باشين كسي از cd rom يا Floppy drive اِ دستگاه شما استفاده كنه . در اين مواقع شما ميتونين با استفاده از رجيستري و آدرس و دستور زير اين كار را انجام دهيد .
نكته : يادتون باشه كه در رجيستري حروفِ بزرگ و كوچيك با هم تفاوت دارن . دقت داشته باشين كه عين دستورات را تايپ كنيد .
مخفي كردن درايوها :
ابتدا آدرس زير را از قسمت آدرسها ( سمت چپ ) پيدا كنيد :
HKEY_Current_User\Software\Microsoft\Windows\CurrentVersion\Policies\Explorer
در اين آدرس با استفاده از گزينة new (right click ) يك Binary Value ساخته و نام آنرا NoDrives بگذاريد . حالا مقدار NoDrives را با استفاده از right click\modify يكي از مقدارهاي زير قرار بديد .
A = 01 00 00 00 B = 02 00 00 00 C = 04 00 00 00
D = 08 00 00 00 E = 10 00 00 00 F = 20 00 00 00
G = 40 00 00 00 H = 80 00 00 00 I = 00 01 00 00
J = 00 02 00 00 K = 00 04 00 00 L = 00 08 00 00
. . .
همانطور كه در ليست بالا ميبينيد ، مقدار عددي هر درايو را در Modify بنويسيد . دقت كنيد كه در هر دستور NoDrives فقط بايد يكي از اين مقدارها داده شود.(فقط عدد نوشته شود نه حرف درايو )
يه بار ديگه تاكيد كنم كه در نوشتن دقت كنيد ، چون در رجيستري حروف بزرگ با كوچيك تفاوت دارن . مثلاً در دستور بالا N و D حتماً بايد بزرگ نوشته شود وگرنه اجرا نمي شود.
بعد از اينكه كارتون با رجيستري تمام شد كليد F5 را فشار دهيد تا رجيستري refresh شود .( اگه نشد يه بار Log Off كنيد و اگه بازم نشد reset كنيد ( حال اگر مثلاً مقدار 04 00 00 00 را داده باشيد ، وقتي كه My Computer را باز ميكنيد ديگر درايو C را نمي بينيد .
براي برگرداندن تغييرات دو راه وجود دارد :
1-رفتن به همان آدرس و پاك كردن NoDrives كه با استفاده از گزينه delete يا كليد delete اين كار امكان پذير است .
2-استفاده از پشتيباني كه قبل از شروع كار با رجيستري تهيه كرديد .
حالا اگه درايو رو مخفي كردين و خودتون خواستين بدونِ اينكه دستور رو پاك كنيد وارد اوون درايو بشيد چه بايد كرد ؟ اين هم كار مشكلي نيست . فقط كافيه در منويrun نام درايو مورد نظر رو تايپ كنيد .
اميدوارم كه ايندفه تونسته باشم چيز مفيدي براتون بنويسم . ايشاالله برا دفه هاي بعد بهتَر تَر ميشه ، البته با نظرات شما .
اگه خدا بخواد قرارِ از مجموعة كتابك براتون بنويسم . تازه يه سري شعر جالب هم سراغ دارم كه اقتباس از شعرهاي مريم حيدرزاده س . اگه بتونم چند تا جُك جالب هم براتون مينويسم .
شما هم بگين چي بهتره تو اين صفحه باشه تا من كم نيارم .
هم ميتونين از اين دكمة پايين براي نظر دادن استفاده كنيد هم ايميلم رو ميدم . هر طور راحتترين . ولي جوووووونِ من نظرِتون رو بدين .
راستي تا يادم نرفته اينم بگم كه اوون جمله اي كه آخرِ وِب لاگِ قبلي نوشته بودم خودش پر از پيام بود . شايد نخونده باشينش برا همين دوباره مينويسم .
“” امروز همان فردايي است ، كه ديروز نگرانش بوديم “”
در ضمن اينَم بگم كه اوون قبلي يه چيز تو مايه هايِ معرفي نامه بود . معرفي نامه كه ديگه پيام نداره . ((:
نظر يادتون نره . ممنون .
Bye =;
www.reza_farokh@yahoo.com
  
نویسنده : رضا ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

هر كي reza_farokh رو ميشناسه اينو بخونه

از كجا شروع كنم . . .
از روز تولد يا از دبستان يا . . .
بهر حال بايد از يه جا شروع كنم . . .
من رضا . متولد 31 ارديبهشت ماه سال 1361 . ( سال سگ )
البته شناسنامم رو 30 ارديبهشت گرفتن . نمي‌دونم چرا ؟
تو اهواز دنيا اومدم .بيمارستان جُندي شاپور (الان شده امام خميني) . شناسنامم هم مال همونجاس (1096 شمارشه) .
@ اينها كه الان مي‌خونيد راجع به خونمون تو اهوازه .ممكنه حوصلتون سر بره اگه دوست دارين ردش كنيد تا برسيد به @ .
خونمون كيانپارس بود . خيابون 20 . پلاك 19 . خونة خيلي توپي بود . يادمه دوطرفه بود . يعني اينورش تو كوچة 20 و اونورش تو كوچة 21 . البته اون موقع فقط كيانپارس فقط 20 تا كوچه داشت . بعدش ديگه خالي بود . ولي الان كوچة 21 هم داره . يه خونة بزرگ بود . فكر كنم 500 متر . اول كه ميرفتي داخل يه حياط بزرگ داشت كه سمت راستش يه دونه حوضچه بود . بغل اونم يه دونه ... (wc دست به آب ) . روبرومون هم دوتا باغچة بزرگ دو طرف حياط . بايد از وسط باغچه‌ها رد مي‌شديم تا برسيم به ساختمون . تو اين دوتا باغچه پرِ گل بود . چند تا درخت هم داشت . تازه ، از بغل ساختمون ، دست راست يه راه كوچيك هم بود مي‌خورد به حياط پشتي ، همون جا كه ما بهش مي‌گفتيم حياط خلوت . اونجا زياد بزرگ نبود . حالا مي‌رسيم به داخل خونه . داخل كه ميومدي اول دست چپ يه اتاق بود كه به حياط ديد داشت . يه خورده كه ميرفتي داخل‌تر سالنِ خونه بود . اينورش به حياط ديد داشت و اونورش هم مي‌خورد به آشپزخونه . يه دريچه كوچيك از آشپزخونه به سالن داشت . بعد از اون ميرسيديم به يه فضاي باز . مث يه شاه راه مي‌موند . دست راست مي‌خورد به آشپزخونه . مستقيم مي‌رفت به اتاقهاي پشتي و سرويس . و سمت راست هم يه چيز مث حال بود . از همين بغل هم يه راه بود كه ميرفت براي طبقة بالا . 13 تا پله بود . من از همون زمان بچگي نحسي 13 رو تجربه كردم ، چون چند دفعه از اين 13 تا پله قل خوردم افتادم پايين . بگذريم . @
از بچگي چيز زيادي يادم نيست . فكرم نمي‌كنم يادم بياد برا همين زياد بهش فكر نمي‌كنم . چهار ، پنج سالم بود كه با انتقالي بابام به تهران موافقت شد و از اون به بعد اومديم تو اين شهر ِ... . الان كلي ساله كه تهران زندگي ميكنيم .البته هنوز هم اهواز ميريم . بيشتر فك و فاميلامون اونجا هستن . بيشترِ سالها عيد رو اونجاييم (بعضي وقتها هم مث امسال تهران ميمونيم ) و تا 13 فروردين ميمونيم . بعد از اون هم درس و كار رو بهونه ميكنيم و از گرما فرار ميكنيم ميايم تهران . ( نمي‌دونين چقدر گرم ميشه ؟ )
آره داشتم ميگفتم . الان 16 ساله اومديم تهران . اول گيشا بوديم . خيابون 27 . روبروي مسجد . اون موقعها گيشا مث الان سوسول بازار نبود . آدمهاي باهالي داشت ( شرمنده از همه گيشاييها ) تا كلاس سوم رو اونجا بوديم . بعد رفتيم خيابون 33 . يخورده بالاتر از 27 . اونجا هم خيلي باهال بود . سوم و چهارم رو اونجا بوديم . بعد رفتيم ... .
بعد رفتيم خيابون آزادي ، نبش آذربايجان ، روبروي بهبودي . پنجم رو اونجا بودم . مردمش با مردم گيشا خيلي تفاوت داشتن . هم از لحاظ كلاس ، هم معرفت ، هم ارتباط و صحبت و ... . بهر حال اونجا هم كه رفتيم سه سوت رفيق پيدا كردم . خيلي آدمهاي با معرفتي بودن . اصلِ لوتي . شايد از لحاظ مالي از گيشاييها خيلي پايين تر بودن (البته بعضيهاشون حتي بالاتر هم بودن ) ولي رفاقتشون يكِ يك بود . برا رفيقشون حاظر بودن سرشون رو بدن (اينجوري هم زياد خوب نيست). يه هفت ، هشت سالي هم اونجا بوديم تا رسيدم سال دوم دبيرستان . سرِ انتخاب رشته مشكل داشتم . خودم مي‌خواستم برم كامپيوتر . خونواده ميگفتن يا رياضي يا تجربي . كلي باهاشون جرُ بحث و بگو مگو و بزن ... داشتم .
بذارين يه چيزي رو كه جا انداختم بگم دوباره ميام سر همين موضوع : #
سال اول راهنمايي كه بودم از طرف اداره بابام ( مخابرات ) كلاس كامپيوتر گذاشتن . منم كه عاشق كامپوتر بودم . راستشو بخواين بازيهاش . ((-: . اينور اونور بازيهاش رو ديده بودم . يه مدت ديوونه شده بودم . فقط بازي ميكردم . اون موقع آتاري و ميكرو مد بود . منم تازه كه آتاري اومده بود يدونه گرفتن صبح تا شب بازي ميكردم . هواپيماش حرف نداش . هنوز هم طرفدار داره ((: . هيچي ديگه رفتيم تو كلاسها ثبت نام كنيم . با مامانم رفتيم كه من و داداشم رو ثبت‌نام كنيم .
نمي‌دونين چه ضد حالي خوردم اونروز . رفتيم بالا . داداشم از من بزرگتر بود . سالهاي دبيرستان بود . درست يادم نيست چندم بود . آقاهه منو كه ديد گفت خيلي كوچولوئه . نمي‌تونيم قبول كنيم . منو مي‌گي . قلبم وايساد . گفت : ما فقط دبيرستانيها رو ثبت نام ميكنيم . كوچيكترها رو نمي‌تونيم قبول كنيم . هر چي مامانم باهاش صحبت كرد اصلاً فايده نداشت . هي بمن ميگفت بچه . من حِرصم در اومده بود . خلاصه وسط صحبتهاش يدفه گفت كامپيوتر با زبان سرو كار داره اين كه بچس انگليسي بلد نيست . ( منم اون موقع ترم 4 زبان بودم ) . اينجا بود كه مامانم گفت كه من زبانم خوبه و خلاصه هر جور بود قبول كرد . منو داداشم رفتيم سرِ يه كلاس . روزاي فرد ، يكشبه ، سه شنبه و پنج شنبه ، (روزهاي زوج هم مالِ دخترا بود).هنوز اسم معلممون هم يادمه] ايزد پناه[ آخرِ معلم بود . با همه بچه‌ها دوست شده بود.DOS و BASIC يادمون داد . اونموقع خيلي برام جالب بود . دستورهاي DOS حرف نداشتن . البته خيلي هم گيج كننده بودن . DIR,CD,FORMAT,FDISK,REN و . . . . بعدشم نوبتBASIC شد. از يه چيزِش هميشه بدم ميومد.”شماره خط” . هي بايد اول خطا شماره ميذاشتيم . يه كارِ اضافي بود .
خلاصه اون تابستون با كلاس كامپيوتر و زبان گذشت . سالِ بعد دوباره برا ثبت نام رفتيم . از شانس بد ما اون كسي كه پارسال مسئول ثبت نام بود امسال منتقل شده بود . منم كه دوباره يادِ جريان پارسال افتادم حسابي اعصابم خورد بود . ايندفه هم همون آش بود و همون كاسه . هي ما ميگفتيم ثبت نام كن و اون آقائه ميگفت نمي‌شه . خلاصه يدفه معلم پارسال رو ديدم . رفتم و جريانو بهش گفتم . اونم ( دمش گرم ) اومد صحبت كرد و بلاخره ثبت نام شدم . امسال پاسكال رو ياد گرفتيم . خلاصه سرتون رو درد نيارم . هر سال تابستون پاتوق ما شده بود كلاس كامپيوتر . #
برگرديم سرِ موضوع اصلي . انتخاب رشته . حسابي با خونوادم مشكل داشتم . خلاصه نه كامپيوترِ خودمو رفتم نه رياضي و تجربي اونها . فكر كنم فهميده باشين چه رشته‌اي رفتم . آره . انساني . آخرِ رشته بود . يه سال كامل خوندم . خيلي حال كردم . مخصوصاً درس ادبياتِ ش كه حرف نداشت . خيلي برام جالب بود . معلمش هم يه آدم ريزه ميزه كه اسمشم ريحاني بود . لحجة غليظ تركي هم داشت . خيلي خنده دار بود . حرف كه ميزد ما خندمون مي‌گرفت .
بعد از اينكه 1 سال انساني خوندم با اينكه خيلي خوشم اومده بود ولي ديگه نتونستم طاقت بيارم . خلاصه به خونه گفتم من ميخوام تغيير رشته بدم ، برم كامپيوتر . هر كي هم ناراحته ميتونه سرِشو ... . دل رو زدم به دريا و رفتم سراغِ هنرستان . اون موقع رشته كامپيوتر و چند تا رشتة ديگه كنكور ورودي داشتن . منم مداركم رو براي ثبت نام دادم و اسمم رو تو كنكور نوشتم . روز كنكور هم تا اونجا كه بلد بوم تستها رو زدم و جزو اولين نفرها بودم كه از جلسه اومدم بيرون . چند وقت بعد هم جوابش اومد و منم قبول شده بودم ( حسابي حال كردم ) .
القصه وارد رشتة دلخواه خودم شدم . اون سال من مجبور بودم به خاطر تغيير رشته دوباره دوم بخونم . و چون درسهاي عمومي دوم و تخصصيهاي رشته انساني رو گذرونده بودم ، چند واحد بيشتر بم ندادن . ترم اول 5/7 واحد ( تازه 5/0 واحدشم ورزش بود ) ترم دومم 8 واحد . يادمه سواد كامپيوتري 1 جزو اولين درسهايي بود كه ميتونستم انتخاب كنم . درس جالبي بود . همش راجع به DOS و مبناها و يه كم هم راجع به BASIC . برايِ من كه قبلاً اينها رو خونده بودم خيلي ساده بودن ولي خيلي از همكلاسيهام همين درس ساده رو افتادن . بگذريم . خيلي از دوستاي دبيرستانم عقب افتاده بودم ولي اصلاً برام مهم نبود .
“” همين موعقعها بود كه از خيابون آزادي اومديم آرياشهر . خيابون پيامبر . نزديك هنرستانم شده بوديم . ديگه پياده ميرفتم و ميومدم . “”
سال بعدش تازه افتادم رو غلتك . يواش يواش درسها تخصصي ميشد . منم كه مث عقده‌ايها همش تو كارگاههاي كامپيوتر پرسه ميزدم . از هر وقتي استفاده ميكردم تا برم اونجا . حتي روزهايي كه كلاس نداشتم ميرفتم هنرستان . معلمها ديگه ميشناختنم . اون ترمم تموم شد و اومد رسيد ترم آخر . البته ترم قبل رو نكفتم كه فيزيك 3 رو افتادم . ترم آخر دوباره فيزيك رو گرفتم و بازم مث ترم پيش سر كلاس نرفتم به هواي اينكه معلمه ديگه رفيق شده و نميندازه ولي نه . نشد كه نشد . معلممون كه ديده بود من پررو تر از اين حرفام و هر چي بهم ميگفت بيا سر كلاس من گوش نميدادم ، اين ترم هم منو انداخت . منم ترم بعدش نشستم بكوب خوندم و قبول شدم تازه بازم سرِ كلاس نرفته بودم ، منتها ايندفه با يه معلم ديگه برداشته بودم .
آره . سرتون رو درد آوردم . بلاخره به هر زحمتي بود ديپلم رو گرفتم . شدم مث دخترايِ دمِ بخت .به قول معروف نشسته بودم تو خونه منتظرِ شوهر . صبح تا شب وقتم تو خونه ميگذشت . ساعت 11 از خواب بيدار ميشدم . تا 12 الكي وقت گذروني ميكردم . بعدش ديگه تا شب پاي سيستم بودم . ديگه چشام داشت كور ميشد .اولها همش كارم بازي بود . اويل . تام رايدر و . . . . آخرِ شب هم كه كارم شده بود INTERNE . تا صبح تو نِت بوم . هم چَت ميكردم هم اينور اونور دنبالِ برنامه ميگشتم . البته بعضي مواقع هم با بچه‌هايِ هنرستان ميرفتيم بيرون . اصلِ آدم باحال بودن . هنوز هم با بيشترشون رابطه دارم . باهاشون مي‌رفتيم بيرون . پارك ، سينما ، كوه و هزار تا جايِ ديگه . خيلي خوش ميگذشت .
بعدشم برا دانشگاه خوندم كه براتون تعريف نميكنم سرِ پرو بازيم چه اشتباهي كردم . ( هيچ جا رو بجز تهران برا درس خوندن قبول نداشتم وقتي هم قبول شدم به اميدِ سال بعد نرفتم بيرون از تهران ) يكي دوتا از دوستام همون سال قبول شدن . چند تا شون هم سالِ بعد قبول شدن و رفتن دانشگاه . من موندم تنها . بيكار و بيعار برا خودم علاف بودم . تا اينكه به سرم زد برم خدمت .
يه روز نشستم فكر كردم ديدم من كه دانشگاه قبول نشدم . خدمت هم كه يه بدبختي ايهِ كه گريبانِ همة پسرها رو ميگيره . پس چه بهتر كه حالا برم . تازه من خيلي هم دير كرده بودم . بايد دو سالِ پيش ميرفتم خدمت . الكي دو سال خودم رو علاف كرده بودم ، سه ماه هم اضافه خدمت خورده بودم . خلاصه رفتم اداره پُست و دفترچه اعزام به خدمت گرفتم . تقريباً دو هفته بعد از پُست كردنِ مدارك ، برام دفترچة اصلي رو فرستادن . تاريخ اعزامم رو هم زده بودن 19/1/81 . از همون روز خودم رو بدبخت ديدم . همون جا بود كه به اين نتيجه رسيدم كه پِسرا هر كاري هم كه بِكُنن ، دو سال از دُخترها عقب ترن . بهرحال كاريش نمي‌شد كرد . خدا خواسته بود كه من پسر بشم . )-: .
دفترچه رو گرفته بودم . خوب كه نگاه كردم ديدم مدركم رو زدن سوم دبيرستان . خيلي حالم گرفته شد . يه روز با داداشم رفتيم حوزه نظام وظيفه . پل چوبي . يه صبح تا ظهر طول كشيد تا دُرُستش كرديم . تنها تغييري كه كرد اين بود كه تاريخ اعزامم رو از 19 به 18/1/81 تغيير دادن . ( البته مدركم رو هم درست كردن ) .
از اون به بعد شروع كردم به خداحافظي با فاميلهايِ درجه 1 . چون نميدونستم قرارِ كجا بياُفتم خيلي پَكَر بودم .
گذشت و گذشت تا عيدِ 81 اومد . اون سال عيد برام يه جورِ ديگه بود . نمي‌تونستم خوش باشم . در ظاهر شايد مي‌خنديدم ولي يادِ خدمت كه مياُفتادم حالم گرفته مي‌شد . عيد هم گذشت و 13 به‌دَر هم تموم شد . روز 14 فروردين كه شد تصميم گرفتم برم اصفهان . خونة داييم .
داييم تو شاهين شهرِ اصفهان زندگي ميكنهِ . از تهزان فرار كردم رفتم اصفهان . چهاردهم ساعت 9.30 شب بليط داشتم . هيچ كس از خونوادمون راضي نبودن كه من برم . ولي من ديگه بليط گرفته بودم . اون شب داداشم منو تا ترمينال بدرقه كرد . تو ترمينال هم هرجور بود راضيش كردم كه بياد بريم شاهين شهر . اونم كه خيلي دلش برا دايي ، و خونوادش تنگ شده بود ، قبول كرد كه بياد . خوشبختانه اتوبوسِ ما جا به اندازة كافي داشت . با راننده صحبت كرديم و سوار شديم .
جاتون خالي تا روز هفدهم اونجا بوديم ( 3روز ) . خيلي خوش گذشت . از عيد اون سال من فقط همين 3 روز رو يادمه . با پسر داييم چه حالي كرديم . جايِ همَتون خالي .
از اونجا كه برگشتم دوباره غم خدمت اومد سراغم . فردا بايد ميرفتم . شب زودتر از هميشه خوابيدم .
صبح كه شد مامانم از خواب بيدارم كرد . داداشم هم آماده شد كه منو تا ميدونِ سِپاه برِسونه . آماده شدم . دفترچة خدمت رو برداشتم و از زيرِ قرآن رد شدم .
رسيديم به حوزه . چه خبر بود . ساعت 6 صبح نزديك هزار نفر مث خودِ من جمع شده بودن . هنوز هوا تاريك بود . از داداشم خدافظي كردم و رفتم داخل . همة كسايي كه اومده بودن تقسيم بندي كردن . منم با 40 ، 50 نفر ديگه يه جا جمع شديم . اول اومدن دفترچه‌هامون رو جمع كردن . بعد از نيم ساعت دوباره اومدن بالا سرمون . اول يه كم راجع به خدمت گفتن و بعدش نوبت اين شد كه ما رو قرارِ كجا بفرستن . دل تو دلِ هيچ كدوممون نبود . همه ميترسيديم . 05 كرمان يا 03 عجب‌شير ( تبريز ) ، يا . . . . خلاصه نمي‌تونستيم خودمون رو كنترل كنيم . نفسها تو سينه حبس شده بود تا اينكه ستوانِ گفت صفر‌دوئهِ تهران. ما رو ميگي . ديگه نتونستيم خودمونو كنترل كنيم . داد و بيداد كرديم از خوشحالي . سوت ميزديم . كف ميزديم . يه حالِ دُرُستُ و حسابي كرديم . ( اِنگار به خَر تي‌تاب دادي ) . ستوانه ساكتمون كرد و گفت كه 21 فروردين بايد 02 باشين . ما هم ديگه نفهميديم چي گفت و دوييديم سمت درهايِ خروجي . ملت ميگفتن اينها ديوونه شدن . نمي‌دونستن كه ما تازه داريم آدم مي‌شيم . خلاصه يكي از بزرگترين روزهايِ زندگيم بود . اومدم بيرون و به زور داداشم رو پيدا كردم و رفتيم خونه .
تا اينجا رو كه شانس آورده بودم . روز بيستُ يكم هم دوباره با داداشم رفتم . تا دمِ پادگان باهام اومد . از اونجا خداحافظي كرد و رفت . منم رفتم تو پادگان . بگذريم تا برسيم به آخرين روز آموزشي .
آخرين روزِ آموزشي هم به خوبي و خوشي گذشت . منم افتادم لويزان . سازمان حفاظت اطلاعات ارتش . جايِ خوبي بود . الان هم كه اومديم تو پادگانِ حشمتيه . بين رسالت و سيد خندان . خيابونِ عراقي . تا حالا كه به خوشي گذشته . ايشاالله كه بقييش هم بگذرهِ برهِ پيِ كارِش . شما هم دُعا كنيد . اگه خدا بخواد اضافه نخورم 18/10/82 ترخيص ميشم . بعدشم اگه بشه دوباره ميرم سراغِ درس .
اينهارو كه نوشتم همينطوري نوشتم . بلد نبودم چي بنويسم . بيشتَرِشَم راجع به اتفاقاتِ چند سالِ اخير زندگيم بود . ايشاالله دفعة بعد بهتر مي شه . شما هم با نظرتون كمكم كنيد . mer30 .
آدرسِ ايميلم رو مينويسم اگه خواستين بام تماس بگيرين . خوشحال ميشم . فقط يادتون باشه اگه ميل زدين حتما SUBJECT ( سابجِكتِتون ) اسم خودتون رو بدين و چون من ميلهاي اضافي رو نمي‌خونم . از همين الان ازتون تشكر ميكنم. قربونِ همتون .

امروز همان فردايي است كه ديروز نگرانش بوديم

خداحافظ =; . www.reza_farokh@yahoo.com   
نویسنده : رضا ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢