نویسنده : رضا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥

دهه فجر

اول از همه تشکر کنم از همه دوستای گلی که بم سر زدن و برام نظر گذاشتن :

دیوانه ای از قفس پرید : میدونین اگه بگم استارت نوشتن دوبارم از کامنتی بود که دیوانه برام گذاشت دروغ نگفتم . بعدشم گفتم کمکم کنید اونم خدایی نه نگفت . خیلی بامرامه . حتماً بش سر بزنین و از وبلاگ قشنگش لذت ببرین . مرسی که به یلدا بازی دعوتم کردی ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم چیزهای نگفتم رو بگم . شرمنده .

مسافر کوچولو : که از دوستای خوبمه این روزا داره 3 تا وبلاگ رو با هم میچرخونه که من فقط یکیشو لینک دارم . فعلاً همینو بخونید تا بعد ..

ویدا : اگه میخواین کلی بخندین و خوش باشین حتماً به وبلاگهای ویدا سر بزنین .

مهرانه : کلی شعرهای قشنگو توپ داره . از خوندنشون پشیمون نمیشین . مهرانه لینکت کردم . موفق باشی .

بارون : بارون هم وبلاگش حرف نداره . بخون اگه بد بود بعد بیا شکایت کن . راستی لینکت رو گذاشتم .

سحر : آدم رو یه کم به فکر فرو میبره . حتماً سر بزنین . لینکت کردم

*************************************************

خوب بعداز تشکرات فراوان بریم ببینیم چی داریم برا نوشتن .

ما مارمولکا یه رسم جالب داریم . هر سال دهم فوریه ( برابر با 22 بهمن ) برا ما روز عجیبیه . نمیدونم چرا ولی خیلی ساله که هیچ مارمولکی این روزو از خونه بیرون نمیره . ولی من چند ساله تصمیم گرفتم که این سنت رو بشکنم . هر سال یه اتفاقی می افته که کلی بهم ضد حال میزنه . ولی امسال دیگه عزمم رو جزم کرده بودم که از خونه برم بیرون .

کلی برنامه ریزی کرده بودم . قرارهامو گذاشته بودم . صبح که شد زود تر از هر روز از خواب بیدار شدم ، خودمو جمع و جور کردم ، آماده بودم که برم  بیرون که یه دفه . . . نمیدونم چی شد که ملت ریختن تو خیابونا . از هر طرف که نیگا میکردی آدم بود که داشت میومد . همشون هم میرفتن طرف اون 8 بزرگه (میدون آزادی) .فکر کنم از یه چیزی هم ناراحت بودن . آخه همش داد بیداد میکردن ( تقریباً صدایه همشون گرفته بود ) . داد میزدن و به یکی فحش میدادن . فکر کنم اسمش آمریکا بود . نمیدونم چیکارشون کرده بود ولی میگفتن ما حق مون رو میخوایم . درست منظورشون رو نفهمیدم ولی هر چی بود راجع به هسته ی یه چیزی حق میخواستن . تازه بعضی هاشونم پرچم آتیش میزدن . خندم گرفته بود . آخه آدمه عاقل میره کلی پول پارچه میده . بعد دوباره کلی پول میده براش روش نقاشی بکشن ، بعدشم کلی پول و وقت میذاره بیاد زیر 8 بزرگه ، آخرش آتیشش بزنه ؟؟؟

ما که مارمولکیم از این حرکات انجام نمیدیم ، شما رو نمیدونم !!!

خلاصه وقتی این اینهمه آدم یه جا دیدم یهو ترس ورم داشت . تصمیم گرفتم  برگردم خونم و جونه خودمو نجات بدم . آخه این سنت شکنیها به ما نیومده اونم تو این سن

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥

غريبه خودتی

تاحالا براتون پیش اومده کلی حرف برا گفتن داشته باشین ولی تا بش برسین زبونتون بند بیاد ؟؟؟

یا حِسِه خیلی بدیه . هر اتفاقی می افته زود میسپاریش به ذهنت . هر چیز جالبی که میبنی سریع ذخیرش میکنی . تازه بعضی هاشون رو هم مینویسی که یادت نرن ، خودتو آماده میکنی که حسابی تعریف کنی ولی بِش که می رسی یهو مُخِت هنگ میکنه . هرچه فکر میکنی چیزی یادت نمی آد . انگاری کلِ مغزت رو فرمت کردن . اه ه ه

خیلی بده ، خیلی بد

آخه قدیما که اینجوری نبودی . اصلاً اگه حرفی هم برا زدن نداشتی تا بش میرسیدی صحبتهات گل مینداخت و شروع میکردی به وراجی . پس چی شد اینجوری شدی ؟؟؟

میدونی بخاطر چی اینطوری میشی ؟؟؟

چون باش غریبه شدی !

چون چند وقته سراغش نرفتی .

چون دیگه باهاش صمیمی نیستی . بین تون فاصله پیش اومده . شاید دیگه نمی تونین همدیگه رو درک کنین !!! شاید دیگه حرفات براش جالب نیست !!! شاید . . .

نه .... نمیتونم تحمل کنم . خیلی وقته باهاشم . خیلی بهش وابسته بودم . تقریباً هر روز میدیدمش و اگه یه روز به هر دلیل نمی تونستم باهاش باشم فرداش همه چی رو برام تعریف میکرد . اینکه دیروز کیا بهش سر زدن . بهش چی گفتن و چه انتظاری از من دارن

خلاصه با هم یکی شده بودیم ولی الان . . .

راست میگی حق با تواِ

یکم باش غریبه شدم . ولی حالا وایسادم مثِ یه مرد که دوباره رابطم رو قوی کنم . بهش نشون بدم دوسش دارم و بهش بفهمونم که هنوزم حرف تازه برات دارم .

خیلی دوست دارم وبلاگ قشنگم " مارمولکِ پیر "

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥

يک سال و سه روز گذشت

یکسال و سه روز گذشت

کی باورش میشه ؟؟؟

یدفه چی شد ؟؟؟

همه چی بهم ریخت !!!

وبلاگی که همیشه آپدیت بود یهو down شد !!!

چرا ؟؟؟

هیشکی نفهمید

حتی اونایی که خیلی مارمولکو میشناختن !!!

از رو پستهای آخریش خیلی ها میگفتن عاشق شده

خیلیها گفتن رفته اونور ابرا

خیلیها هم میگفتن دیگه خسته شده

خلاصه هرکی یه چیزی مینداخت که مارمولک هم به همشون حق داد

آخه خودشم میدونست که اگه جای اونا بود از همین فکرا میکرد

خلاصه اینکه حالا بعد از یکسال و سه روز دوباره برگشته

دوباره میخواد بنویسه

دوباره میخواد نشون بده که مارمولک درسته که پیر شده ولی هنوز زنده س

هنوز میتونه بنویسه

هنوز هم برا دیگران حرف داره

اما . . . ! ! !

اما نمیدونه که کسی هست که تحویلش بگیره ؟

نمیدونه که بازم دوستای قدیمی پشتش هستن یا نه ؟

نمیدونه که میتونه تو جمعشون راه پیدا کنه یا نه ؟

این شد که این پست رو نوشت ببینه کیا هستن که با اومدنش خوشحال میشن

کیا هستن که مارمولک میتونه روشون حساب کنه

برا همین از همتون خواهش داره که اگه واقعاً و از ته دل دوست دارین برگرده یه کم نازشو بکشین

آخه مارمولک ما یه خورده کم رو شده

پس کمک کنین همه با هم با یه حرکت انقلابی بهش نشون بدیم که هنوزم کسایی هستن که از بودنش خوشحال میشن

خیلی دوست داره لینک بلاگش رو به دوستامون رو بدیم و بهش خیر مقدم بگیم

پس لطفاً کمک کنید

به امید یاری همتون

دوستون دارم

  

نویسنده : رضا ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥

من و تو

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتارو

ببره از اینجا وو  اونوره ابرا بذاره

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه دنیا منو همیشه تنها بذاره

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

← صفحه بعد